حكيم ابوالقاسم فردوسى

171

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

زواره پديدار بد جنگجوى * به دو تيز الكوس بنهاد روى گمانى چنان برد كو رستمست * بدانست كز تخمهء نير مست زواره بر آويخت با او بهم * چو پيل سرافراز و شير دژم سنان دار نيزه به دو نيم كرد * دل شير جنگى پر از بيم كرد بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد * ز گرد سران شد زمين ناپديد ز كين آوران تيغ بر هم شكست * سوى گرز بردند چون باد دست بينداخت الكوس گرزى چو كوه * كه از بيم او شد زواره ستوه بزين اندر از زخم بىتوش گشت * ز اسپ اندر افتاد و بيهوش گشت فرود آمد الكوس تنگ از برش * همى خواست از تن بريدن سرش چو رستم برادر بر انگونه ديد * بكردار آتش سوى او دويد بالكوس بر زد يكى بانگ تند * كجا دست شد سست و شمشير كند چو الكوس آواى رستم شنيد * دلش گفتى از پوست آمد پديد بزين اندر آمد بكردار باد * ز مردى بدل در نيامدش ياد به دو گفت رستم كه چنگال شير * نپيمودهء زان شدستى دلير زواره به درد از بر زين نشست * پر از خون تن و تيغ مانده بدست برآويخت الكوس با پيل تن * بپوشيد بر زين توزى كفن يكى نيزه زد بر كمربند اوى * ز دامن نشد دور پيوند اوى تهمتن يكى نيزه زد بر برش * به خون جگر غرقه شد مغفرش بنيزه هميدون ز زين بر گرفت * دو لشكر بمانده به دو در شگفت زدش بر زمين همچو يك لخت كوه * پر از بيم شد جان توران گروه برين همنشان هفت گرد دلير * كشيدند شمشير برسان شير پس پشت ايشان دلاور سران * نهادند بر كتف گرز گران چنان بر گرفتند لشكر ز جاى * كه پيدا نيامد همى سر ز پاى بكشتند چندان ز جنگ آوران * كه شد خاك لعل از كران تا كران فگنده چو پيلان بهر جاى بر * چه با تن چه بىتن جدا كرده سر به آوردگه جاى گشتن نماند * سپه را ره بر گذشتن نماند [ گريختن افراسياب از رزمگاه ] تهمتن برانگيخت رخش از شتاب * پس پشت جنگ آور افراسياب چنين گفت با رخش كاى نيك يار * مكن سستى اندر گه كارزار كه من شاه را بر تو بىجان كنم * به خون سنگ را رنگ مرجان كنم چنان گرم شد رخش آتش گهر * كه گفتى بر آمد ز پهلوش پر ز فتراك بگشاد رستم كمند * همى خواست آورد او را ببند به ترك اندر افتاد خم ّ دوال * سپهدار تركان بدزديد يال و ديگر كه زير اندرش بادپاى * بكردار آتش بر آمد ز جاى بجست از كمند گو پيل تن * دهن خشك و ز رنج پر آب تن ز لشكر هرانكس كه بد جنگ ساز * دو بهره نيامد بخرگاه باز اگر كشته بودند اگر خسته تن * گرفتار در دست آن انجمن