حكيم ابوالقاسم فردوسى
15
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
زمانه برين خواجهء سالخورد * همى دير ماند تو اندر نورد بگير اين سرمايه ور جاه او * ترا زيبد اندر جهان گاه او [ برين گفتهء من چو دارى وفا * جهاندار باشى يكى پادشا ] چو ضحاك بشنيد انديشه كرد * ز خون پدر شد دلش پر ز درد بابليس گفت اين سزاوار نيست * دگر گوى كين از در كار نيست به دو گفت گر بگذرى زين سخن * بتابى ز سوگند و پيمان من بماند بگردنت سوگند و بند * شوى خوار و ماند پدرت ارجمند سر مرد تازى بدام آوريد * چنان شد كه فرمان او برگزيد بپرسيد كين چاره با من بگوى * نتابم ز راى تو من هيچ روى به دو گفت من چاره سازم ترا * بخورشيد سر بر فرازم ترا مر آن پادشا را در اندر سراى * يكى بوستان بود بس دلگشاى گرانمايه شبگير بر خاستى * ز بهر پرستش بياراستى سر و تن بشستى نهفته بباغ * پرستنده با او ببردى چراغ بياورد وارونه ابليس بند * يكى ژرف چاهى بره بر بكند پس ابليس وارونه آن ژرف چاه * بخاشاك پوشيد و بسترد راه سر تازيان مهتر نامجوى * شب آمد سوى باغ بنهاد روى بچاه اندر افتاد و بشكست پست * شد آن نيك دل مرد يزدان پرست بهر نيك و بد شاه آزاد مرد * به فرزند بر نازده باد سرد همى پروريدش بناز و برنج * به دو بود شاد و به دو داد گنج چنان بدگهر شوخ فرزند او * بگشت از ره داد و پيوند او به خون پدر گشت همداستان * ز دانا شنيدم من اين داستان كه فرزند بد گر شود نرّه شير * به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانش سخن ديگرست * پژوهنده را راز با مادرست فرومايه ضحاك بيدادگر * بدين چاره بگرفت جاى پدر [ بسر بر نهاد افسر تازيان * بريشان ببخشيد سود و زيان ] چو ابليس پيوسته ديد آن سخن * يكى بند بد را نو افگند بن به دو گفت گر سوى من تافتى * ز گيتى همه كام دل يافتى اگر همچنين نيز پيمان كنى * نپيچى ز گفتار و فرمان كنى جهان سر بسر پادشاهى تراست * دد و مردم و مرغ و ماهى تراست چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت * يكى چاره كرد از شگفتى شگفت [ خواليگرى كردن ابليس ] جوانى بر آراست از خويشتن * سخن گوى و بينا دل و راىزن هميدون بضحاك بنهاد روى * نبودش بجز آفرين گفت و گوى به دو گفت اگر شاه را در خورم * يكى نامور پاك خواليگرم چو بشنيد ضحاك بنواختش * ز بهر خورش جايگه ساختش كليد خورش خانهء پادشا * به دو داد دستور فرمان روا فراوان نبود آن زمان پرورش * كه كمتر بد از خوردنيها خورش