حكيم ابوالقاسم فردوسى
158
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كسى كو بود شهريار جهان * بر و بوم خواهد همى از مهان ز پيوند با او چرايى دژم * كسى نشمرد شادمانى بغم بدانست سالار هاماوران * كه سودابه را آن نيامد گران فرستادهء شاه را پيش خواند * و زان نامدارانش برتر نشاند ببستند بندى بر آيين خويش * بران سان كه بود آن زمان دين خويش بيك هفته سالار هاماوران * همى ساخت آن كار با مهتران بياورد پس خسرو خسته دل * پرستنده سيصد عمارى چهل هزار استر و اسپ و اشتر هزار * ز ديبا و دينار كردند بار عمارى به ماه نو آراسته * پس پشت و پيش اندرون خواسته يكى لشكر آراسته چون بهشت * تو گفتى كه روى زمين لاله كشت چو آمد بنزديك كاوس شاه * دل آرام با زيب و با فرّ و جاه دو ياقوت خندان دو نرگس دژم * ستون دو ابر و چو سيمين قلم نگه كرد كاوس و خيره بماند * بسودابه بر نام يزدان بخواند يكى انجمن ساخت از بخردان * ز بيدار دل پير سر موبدان سزا ديد سودابه را جفت خويش * ببستند عهدى بر آيين و كيش [ گرفتن شاه هاماوران كاوس را ] غمى بد دل شاه هاماوران * ز هر گونهء چاره جست اندران چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه * فرستاده آمد به نزديك شاه كه گر شاه بيند كه مهمان خويش * بيايد خرامان به ايوان خويش شود شهر هاماوران ارجمند * چو بينند رخشنده گاه بلند بدين گونه با او همى چاره جست * نهان بند او بود رايش درست مگر شهر و دختر بماند بدوى * نباشدش بر سر يكى باژجوى بدانست سودابه راى پدر * كه با سور پرخاش دارد بسر بكاوس كى گفت كين راى نيست * ترا خود بهاماوران جاى نيست ترا بىبهانه بچنگ آورند * نبايد كه با سور جنگ آورند ز بهر منست اين همه گفت و گوى * ترا زين شدن انده آيد به روى ز سودابه گفتار باور نكرد * نيامدش زيشان كسى را بمرد بشد با دليران و كند آوران * بمهمانىء شاه هاماوران يكى شهر بد شاه را شاهه نام * همه از در جشن و سور و خرام بدان شهر بودش سراى و نشست * همه شهر سرتاسر آذين ببست چو در شاهه شد شاه گردن فراز * همه شهر بردند پيشش نماز همه گوهر و زعفران ريختند * بدينار و عنبر بر آميختند به شهر اندر آواى رود و سرود * بهم بر كشيدند چون تار و پود چو ديدش سپهدار هاماوران * پياده شدش پيش با مهتران ز ايوان سالار تا پيش در * همه در و ياقوت باريد و زر بزرّين طبقها فرو ريختند * بسر مشك و عنبر همى بيختند بكاخ اندرون تخت زرّين نهاد * نشست از بر تخت كاوس شاد