حكيم ابوالقاسم فردوسى

159

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى بود يك هفته با مى بدست * خوش و خرّم آمدش جاى نشست شب و روز بر پيش چون كهتران * ميان بسته بد شاه هاماوران ببسته همه لشكرش را ميان * پرستنده بر پيش ايرانيان بدين گونه تا يك سر ايمن شدند * ز چون و چرا و نهيب و گزند همه گفته بودند و آراسته * سگاليده از جاى برخاسته ز بربر برين گونه آگه شدند * سگالش چنين بود همره شدند شبى بانگ بوق آمد و تاختن * كسى را نبد آرزو ساختن ز بربرستان چون بيامد سپاه * بهاماوران شاد دل گشت شاه گرفتند ناگاه كاوس را * چو گودرز و چون گيو و چون طوس را چه گويد درين مردم پيش بين * چه دانى تو اى كاردان اندرين چو پيوستهء خون نباشد كسى * نبايد برو بودن ايمن بسى بود نيز پيوسته خونى كه مهر * ببرّد ز تو تا بگرددت چهر چو مهر كسى را بخواهى ستود * ببايد بسود و زيان آزمود پسر گر بجاه از تو برتر شود * هم از رشك مهر تو لاغر شود چنين است گيهان ناپاك راى * بهر باد خيره بجنبد ز جاى چو كاوس بر خيرگى بسته شد * بهاماوران راى پيوسته شد يكى كوه بودش سر اندر سحاب * بر آوردهء ايزد از قعر آب يكى دژ بر آورده از كوهسار * تو گفتى سپهرستش اندر كنار بدان دژ فرستاد كاوس را * همان گيو و گودرز و هم طوس را همان مهتران دگر را به بند * ابا شاه كاوس در دژ فگند ز گردان نگهبان دژ شد هزار * همه نامداران خنجر گذار سراپردهء او بتاراج داد * به پر مايگان بدره و تاج داد برفتند پوشيده رويان دو خيل * عمارى يكى در ميانش جليل كه سودابه را باز جاى آورند * سراپرده را زير پاى آورند چو سودابه پوشيدگان را بديد * ز بر جامهء خسروى بردريد بمشكين كمند اندر آويخت چنگ * بفندق گلان را به خون داد رنگ بديشان چنين گفت كين كاركرد * ستوده ندارند مردان مرد چرا روز جنگش نكردند بند * كه جامش زره بود و تختش سمند سپهدار چون گيو و گودرز و طوس * بدرّيد دلتان ز آواى كوس همى تخت زرّين كمينگه كنيد * ز پيوستگى دست كوته كنيد فرستادگان را سگان كرد نام * همى ريخت خونابه بر گل مدام جدايى نخواهم ز كاوس گفت * و گر چه لحد باشد او را نهفت چو كاوس را بند بايد كشيد * مرا بىگنه سر ببايد بريد بگفتند گفتار او با پدر * پر از كين شدش سر پر از خون جگر به حصنش فرستاد نزديك شوى * جگر خسته از غم به خون شسته روى نشستش بيك خانه با شهريار * پرستنده او بود و هم غمگسار [ تاخته كردن افراسياب بر ايران زمين ] چو بسته شد آن شاه ديهيم جوى * سپاهش بايران نهادند روى