حكيم ابوالقاسم فردوسى
147
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ نامه نوشتن كاوس نزديك شاه مازندران ] يكى نامهء بر حرير سپيد * به دو اندرون چند بيم و اميد دبير خردمند بنوشت خوب * پديد آوريد اندرو زشت و خوب نخست آفرين كرد بر دادگر * كزو ديد پيدا بگيتى هنر خرد داد و گردان سپهر آفريد * درشتى و تندى و مهر آفريد بنيك و ببد دادمان دستگاه * خداوند گردنده خورشيد و ماه اگر دادگر باشى و پاك دين * ز هر كس نيابى بجز آفرين و گر بدنشان باشى و بدكنش * ز چرخ بلند آيدت سرزنش جهاندار اگر دادگر باشدى * ز فرمان او كى گذر باشدى سزاى تو ديدى كه يزدان چه كرد * ز ديو و ز جادو برآورد گرد كنون گر شوى آگه از روزگار * روان و خرد بادت آموزگار همانجا بمان تاج مازندران * بدين بارگاه آى چون كهتران كه با چنگ رستم نداريد تاو * بده زود بر كام ما باژ و ساو و گر گاه مازندران بايدت * مگر زين نشان راه بگشايدت و گرنه چو ارژنگ و ديو سپيد * دلت كرد بايد ز جان نااميد بخواند آن زمان شاه فرهاد را * گرايندهء تيغ پولاد را گزين بزرگان آن شهر بود * ز بىكارى و رنج بىبهر بود به دو گفت كين نامهء پندمند * ببر سوى آن ديو جسته ز بند چو از شاه بشنيد فرهاد گرد * زمين را ببوسيد و نامه ببرد بشهرى كجا سست پايان بدند * سواران پولادخايان بدند هم آن كس كه بودند پا از دوال * لقبشان چنين بود بسيار سال بدان شهر بد شاه مازندران * هم آنجا دليران و كند آوران چو بشنيد كز نزد كاوس شاه * فرستادهء باهش آمد ز راه پذيره شدن را سپاه گران * دليران و شيران مازندران ز لشكر يكايك همه برگزيد * از يشان هنر خواست كايد پديد چنين گفت كامروز فرزانگى * جدا كرد نتوان ز ديوانگى همه راه و رسم پلنگ آوريد * سر هوشمندان بچنگ آوريد پذيره شدندش پر از چين به روى * سخنشان نرفت ايچ بر آرزوى يكى دست بگرفت و بفشاردش * پى و استخوانها بيازاردش نگشت ايچ فرهاد را روى زرد * نيامد برو رنج بسيار و درد ببردند فرهاد را نزد شاه * ز كاوس پرسيد و ز رنج راه پس آن نامه بنهاد پيش دبير * مى و مشك انداخته پر حرير چو آگه شد از رستم و كار ديو * پر از خون شدش ديده دل پر غريو بدل گفت پنهان شود آفتاب * شب آيد بود گاه آرام و خواب ز رستم نخواهد جهان آرميد * نخواهد شدن نام او ناپديد غمى گشت از ارژنگ و ديو سپيد * كه شد كشته پولادغندى و بيد چو آن نامهء شاه يك سر بخواند * دو ديده به خون دل اندر نشاند