حكيم ابوالقاسم فردوسى

148

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ پاسخ شاه مازندران به كاوس ] چنين داد پاسخ بكاوس كى * كه گر آب دريا بود نيز مى مرا بارگه زان تو برترست * هزاران هزارم فزون لشكرست بهر سو كه بنهند بر جنگ روى * نماند به سنگ اندرون رنگ و بوى بيارم كنون لشكرى شيرفش * برآرم شما را سر از خواب خوش ز پيلان جنگى هزار و دويست * كه در بارگاه تو يك پيل نيست از ايران بر آرم يكى تيره خاك * بلندى ندانند باز از مغاك چو بشنيد فرهاد ازو داورى * بلندى و تندى و كند آورى بكوشيد تا پاسخ نامه يافت * عنان سوى سالار ايران شتافت بيامد بگفت آنچ ديد و شنيد * همه پردهء رازها بردريد چنين گفت كو ز آسمان برترست * نه راى بلندش به زير اندرست ز گفتار من سر بپيچيد نيز * جهان پيش چشمش نيرزد به چيز جهاندار مر پهلوان را بخواند * همه گفت فرهاد با او براند چنين گفت كاوس با پيل تن * كزين ننگ بگذارم اين انجمن چو بشنيد رستم چنين گفت باز * بپيش شهنشاه كهتر نواز مرا برد بايد بر او پيام * سخن بر گشايم چو تيغ از نيام يكى نامه بايد چو برّنده تيغ * پيامى بكردار غرّنده ميغ شوم چون فرستادهء نزد اوى * بگفتار خون اندر آرم بجوى بپاسخ چنين گفت كاوس شاه * كه از تو فروزد نگين و كلاه پيمبر تويى هم تو پيل دلير * بهر كينه گه بر سرافراز شير بفرمود تا رفت پيشش دبير * سر خامه را كرد پيكان تير چنين گفت كين گفتن نابكار * نه خوب آيد از مردم هوشيار اگر سر كنى زين فزونى تهى * بفرمان گرايى بسان رهى و گرنه بجنگ تو لشكر كشم * ز دريا به دريا سپه بر كشم روان بدانديش ديو سپيد * دهد كرگسان را بمغزت نويد [ آمدن رستم نزديك شاه مازندران به پيغمبرى ] چو نامه به مهر اندر آورد شاه * جهانجوى رستم بپيمود راه بزين اندر افگند گرز گران * چو آمد بنزديك مازندران بشاه آگهى شد كه كاوس كى * فرستادن نامه افگند پى فرستادهء چون هژبر دژم * كمندى بفتراك بر شست خم به زير اندرون بارهء گام زن * يكى ژنده پيلست گويى بتن چو بشنيد سالار مازندران * ز گردان گزين كرد چندى سران بفرمودشان تا خبيره شدند * هژبر ژيان را پذيره شدند چو چشم تهمتن بديشان رسيد * بره بر درختى گشن شاخ ديد بكند و چو ژوپين به كف بر گرفت * بماندند لشكر همه در شگفت بينداخت چون نزد ايشان رسيد * سواران بسى زير شاخ آوريد يكى دست بگرفت و بفشاردش * همى آزمون را بيازاردش