حكيم ابوالقاسم فردوسى

1363

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه راز دارانش را پيش خواند * سخن هرچ بودش بدل در براند بدستور گفت اى جهان ديده مرد * فراز آمد آن روز ننگ و نبرد نه گنجست با من نه نام و نژاد * همى داد خواهم سر خود بباد بر انگشترى يزدگردست نام * بشمشير بر من نگردند رام همه شهر ايران ورا بنده بود * اگر خويش بود ار پراگنده بود نخواند مرا مرد داننده شاه * نه بر مهرم آرام گيرد سپاه جزين بود چاره مرا در نهان * چرا ريختم خون شاه جهان همه شب ز انديشه پر خون بدم * جهاندار داند كه من چون بدم به دو راى زن گفت كاكنون گذشت * از اين كار گيتى پر آواز گشت كنون بازجويى همى كار خويش * كه بگسستى آن رشتهء تار خويش كنون او بدخمه درون خاك شد * روان ورا زهر ترياك شد جهان ديدگان را همه گرد كن * زبان تيز گردان بشيرين سخن چنين گوى كاين تاج و انگشترى * مرا شاه داد از پى مهترى چو دانست كامد ز تركان سپاه * چو شب تيره تر شد مرا خواند شاه مرا گفت چون خاست باد نبرد * كه داند بگيتى كه بر كيست گرد تو اين تاج و انگشترى را بدار * بود روز كين تاجت آيد به كار مرا نيست چيزى جزين در جهان * همانا كه هست اين ز تازى نهان تو زين پس بدشمن مده گاه من * نگه دار هم زين نشان راه من من اين تاج ميراث دارم ز شاه * بفرمان او برنشينم بگاه بدين چاره ده بند بد را فروغ * كه داند كه اين راستست از دروغ چو بشنيد ماهوى گفتا كه زه * تو دستورى و بر تو بر نيست مه همه مهتران را ز لشكر بخواند * وزين گونه چندين سخنها براند بدانست لشكر كه اين نيست راست * به شوخى ورا سر بريدن سزاست يكى پهلوان گفت كاين كار تست * سخن گر درستست گر نادرست چو بشنيد بر تخت شاهى نشست * بافسون خراسانش آمد بدست ببخشيد روى زمين بر مهان * منم گفت با مهر شاه جهان جهان را سراسر ببخشش گرفت * ستاره نظاره برو اى شگفت بمهتر پسر داد بلخ و هرى * فرستاد بر هر سوى لشكرى بدانديشگان را همه بركشيد * بدانسان كه از گوهر او سزيد بدان را بهر جاى سالار كرد * خردمند را سرنگونسار كرد چو زير اندر آمد سر راستى * پديد آمد از هر سوى كاستى چو لشكر فراوان شد و خواسته * دل مرد بىتن شد آراسته سپه را درم داد و آباد كرد * سر دودهء خويش پر باد كرد بآموى شد پهلو پيش رو * ابا لشكرى جنگ سازان نو طلايه بپيش سپاه اندرون * جهان ديده‌يى نام او گرستون به شهر بخارا نهادند روى * چنان ساخته لشكرى جنگجوى به دو گفت ما را سمرقند و چاچ * ببايد گرفتن بدين مهر و تاج