حكيم ابوالقاسم فردوسى
1362
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
روان ترا سودمند اين بود * تن بدكنش را گزند اين بود كنون در بهشتست بازار شاه * بدوزخ كند جان بدخواه راه دگر گفت كاى شاه دانش پذير * كه با شهريارى و با اردشير درودى همان بر كه كشتى بباغ * درفشان شد آن خسروانى چراغ دگر گفت كاى شهريار جوان * بخفتى و بيدار بودت روان لبت خامش و جان به چندين گله * برفت و تنت ماند ايدر يله تو بيكارى و جان به كار اندرست * تن بد سگالت ببار اندرست بگويد روان گر زبان بسته شد * بياسود جان گر تنت خسته شد اگر دست بيكار گشت از عنان * روانت بچنگ اندر آرد سنان دگر گفت كاى نامبردار نو * تو رفتى و كردار شد پيش رو ترا در بهشتست تخت اين بس است * زمين بلا بهر ديگر كس است دگر گفت كانكس كه او چون تو كشت * به بيند كنون روزگار درشت سقف گفت ما بندگان تويم * نيايش كن پاك جان تويم كه اين دخمه پر لاله باغ تو باد * كفن دشت شادى و راغ تو باد بگفتند و تابوت برداشتند * ز هامون سوى دخمه بگذاشتند بران خوابگه رفت ناكام شاه * سر آمد برو رنج و تخت و كلاه [ داد خواستن از يزدگرد ] چنين داد خوانيم بر يزدگرد * و گر كينه خوانيم ازين هفت گرد اگر خود نداند همى كين و داد * مرا فيلسوف ايچ پاسخ نداد و گر گفت دينى همه بسته گفت * بماند همى پاسخ اندر نهفت اگر هيچ گنجست اى نيك راى * بياراى و دل را بفردا مپاى كه گيتى همى بر تو بر بگذرد * زمانه دم ما همى بشمرد در خوردنت چيره كن بر نهاد * اگر خود بمانى دهد آنك داد مرا دخل و خرج از برابر بدى * زمانه مرا چون برادر بدى تگرگ آمد امسال بر سان مرگ * مرا مرگ بهتر بدى از تگرگ در هيزم و گندم و گوسفند * ببست اين برآورده چرخ بلند مى آور كه از روزمان بس نماند * چنين بود تا بود و بر كس نماند [ بر تخت نشستن ماهوى سورى ] كس آمد بماهوى سورى بگفت * كه شاه جهان گشت با خاك جفت سكوبا و قسّيس و رهبان روم * همه سوكواران آن مرز و بوم برفتند با مويه برنا و پير * تن شاه بردند زان آبگير يكى دخمه كردند او را بباغ * بلند و بزرگيش برتر ز راغ چنين گفت ماهوى بدبخت و شوم * كه ايران نبد پيش ازين خويش روم فرستاد تا هرك آن دخمه كرد * هم آن كس كزان كار تيمار خورد بكشتند و تاراج كردند مرز * چنين بود ماهوى را كام و ارز ازان پس بگرد جهان بنگريد * ز تخم بزرگان كسى را نديد همان تاج با او بُد و مهر شاه * شبان زاده را آرزو كرد گاه