حكيم ابوالقاسم فردوسى
1357
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سبك مرد بىمايه چبّين نهاد * برو تره و نان كشكين نهاد ببرسم شتابيد و آمد به راه * بجايى كه بود اندر ان واژگاه بر مهتر زرق شد بىگذار * كه برسم كند زو يكى خواستار بهر سو فرستاد ماهوى كس * ز گيتى همى شاه را جست و بس ازان آسيابان بپرسيد مه * كه برسم كرا خواهى اى روزبه به دو گفت خسرو كه در آسيا * نشستست كنداورى بر گيا به بالا بكردار سرو سهى * بديدار خورشيد با فرهى دو ابرو كمان و دو نرگس دژم * دهن پر ز باد ابروان پر ز خم ببرسم همى واژ خواهد گرفت * سزد گر بمانى ازو در شگفت يكى كهنه چُبين نهادم بپيش * برو نان كشكين سزاوار خويش به دو گفت مهتر كز ايدر بپوى * چنين هم بماهوى سورى بگوى نبايد كه آن بدنژاد پليد * چو اين بشنود گوهر آرد پديد سبك مهتر او را به مردى سپرد * جهان ديده را پيش ماهوى برد بپرسيد ماهوى زين چاره جوى * كه برسم كرا خواستى راستگوى چنين داد پاسخ ورا ترسكار * كه من بار كردم همى خواستار در آسيا را گشادم بخشم * چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم دو نرگس چو نرّ آهو اندر هراس * دو ديده چو از شب گذشته سه پاس چو خورشيد گشتست زو آسيا * خورش نان خشك و نشستش گيا هرانكس كه او فرّ يزدان نديد * ازين آسيابان ببايد شنيد پر از گوهر نابسود افسرش * ز ديباى چينى فروزان برش بهاريست گويى در ارديبهشت * به بالاى او سرو دهقان نكشت [ گفتگوى ماهوى با رادوى موبد ] چو ماهوى دل را برآورد گرد * بدانست كو نيست جز يزدگرد به دو گفت بشتاب زين انجمن * هم اكنون جدا كن سرش را ز تن و گرنه هم اكنون ببرّم سرت * نمانم كسى زنده از گوهرت شنيدند ازو اين سخن مهتران * بزرگان بيدار و كنداوران همه انجمن گشت ازو پر ز خشم * زبان پر ز گفتار و پر آب چشم يكى موبدى بود رادوى نام * بجان و خرد بر نهادى لگام بماهوى گفت اى بدانديش مرد * چرا ديو چشم ترا تيره كرد چنان دان كه شاهى و پيغمبرى * دو گوهر بود در يك انگشترى ازين دو يكى را همى بشكنى * روان و خرد را به پا افگنى نگر تا چه گويى بپرهيز ازين * مشو بدگمان با جهان آفرين نخستين ازو بر تو آيد گزند * به فرزند مانى يكى كشتمند كه بارش كبست آيد و برگ خون * به زودى سر خويش بينى نگون همى دين يزدان شود زو تباه * همان بر تو نفرين كند تاج و گاه برهنه شود در جهان زشت تو * پسر بدرود بىگمان كشت تو يكى دينورى بود يزدان پرست * كه هرگز نبردى ببد كار دست