حكيم ابوالقاسم فردوسى

134

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بجايى كه پنهان شود آفتاب * بدان جايگه ساخت آرام و خواب كجا جاى ديوان دژخيم بود * بدان جايگه پيل را بيم بود بگسترد زربفت بر ميش سار * هوا پر ز بوى از مى خوشگوار همه پهلوانان فرخنده پى * نشستند بر تخت كاوس كى همه شب مى و مجلس آراستند * بشبگير كز خواب برخاستند پراگنده نزديك شاه آمدند * كمر بسته و با كلاه آمدند بفرمود پس گيو را شهريار * دوباره ز لشكر گزيدن هزار كسى كو گرايد بگرز گران * گشايندهء شهر مازندران هر انكس كه بينى ز پير و جوان * تنى كن كه با او نباشد روان و زو هرچ آباد بينى بسوز * شب آور بجايى كه باشى بروز چنين تا بديوان رسد آگهى * جهان كن سراسر ز ديوان تهى كمر بست و رفت از در شاه گيو * ز لشكر گزين كرد گردان نيو بشد تا در شهر مازندران * بباريد شمشير و گرز گران زن و كودك و مرد با دستوار * نيافت از سر تيغ او زينهار همى كرد غارت همى سوخت شهر * بپالود بر جاى ترياك زهر يكى چون بهشت برين شهر ديد * پر از خرّمى بر درش بهر ديد بهر برزنى بر فزون از هزار * پرستار با طوق و با گوشوار پرستنده زين بيشتر با كلاه * بچهره بكردار تابنده ماه بهر جاى گنجى پراگنده زر * بيك جاى دينار سرخ و گهر بىاندازه گرد اندرش چارپاى * بهشتيست گفتى هميدون بجاى بكاوس بردند از او آگهى * ازان خرمى جاى و آن فرّهى همى گفت خرّم زياد آنك گفت * كه مازندران را بهشتست جفت همه شهر گويى مگر بتكده‌ست * ز ديباى چين بر گل آذين ز دست بتان بهشتند گويى درست * بگلنارشان روى رضوان بشست چو يك هفته بگذشت ايرانيان * ز غارت گشادند يك سر ميان خبر شد سوى شاه مازندران * دلش گشت پر درد و سر شد گران ز ديوان بپيش اندرون سنجه بود * كه جان و تنش زان سخن رنجه بود به دو گفت رو نزد ديو سپيد * چنان رو كه بر چرخ گردنده شيد بگويش كه آمد بمازندران * بغارت از ايران سپاهى گران جهانجوى كاوس‌شان پيش رو * يكى لشكرى جنگ سازان نو كنون گر نباشى تو فرياد رس * نبينى بمازندران زنده كس چو بشنيد پيغام سنجه نهفت * بر ديو پيغام شه بازگفت چنين پاسخش داد ديو سپيد * كه از روزگاران مشو نااميد بيايم كنون با سپاهى گران * ببرّم پى او ز مازندران شب آمد يكى ابر شد با سپاه * جهان كرد چون روى زنگى سياه چو درياى قارست گفتى جهان * همه روشناييش گشته نهان يكى خيمه زد بر سر از دود و قير * سيه شد جهان چشمها خيره خير