حكيم ابوالقاسم فردوسى
135
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بگذشت شب روز نزديك شد * جهانجوى را چشم تاريك شد ز لشكر دو بهره شده تيره چشم * سر نامداران از و پر ز خشم از ايشان فراوان تبه كرد نيز * نبود از بد بخت ماننده چيز چو تاريك شد چشم كاوس شاه * بد آمد ز كردار او بر سپاه همه گنج تاراج و لشكر اسير * جوان دولت و بخت برگشت پير همه داستان ياد بايد گرفت * كه خيره نمايد شگفت از شگفت سپهبد چنين گفت چون ديد رنج * كه دستور بيدار بهتر ز گنج به سختى چو يك هفته اندر كشيد * بديده ز ايرانيان كس نديد بهشتم بغرّيد ديو سپيد * كه اى شاه بىبر بكردار بيد همى برترى را بياراستى * چراگاه مازندران خواستى همى نيروى خويش چون پيل مست * بديدى و كس را ندادى تو دست چو با تاج و با تخت نشكيفتى * خرد را بدين گونه بفريفتى كنون آنچ اندر خور كار تست * دلت يافت آن آرزوها كه جست ازان نرّه ديوان خنجرگذار * گزين كرد جنگى ده و دو هزار بر ايرانيان بر نگهدار كرد * سر سركشان پر ز تيمار كرد سران را همه بندها ساختند * چو از بند و بستن بپرداختند خورش دادشان اندكى جان سپوز * بدان تا گذارند روزى بروز ازان پس همه گنج شاه جهان * چه از تاج ياقوت و گرز گران سپرد آنچ ديد از كران تا كران * به ارژنگ سالار مازندران بر شاه رو گفت و او را بگوى * كه ز آهرمن اكنون بهانه مجوى همه پهلوانان ايران و شاه * نه خورشيد بينند روشن نه ماه بكشتن نكردم بروبر نهيب * بدان تا بداند فراز و نشيب بزارى و سختى بر آيدش هوش * كسى نيز ننهد برين كار گوش چو ارژنگ بشنيد گفتار اوى * سوى شاه مازندران كرد روى همى رفت بالشكر و خواسته * اسيران و اسپان آراسته [ سپرد او بشاه و سبك بازگشت * بدان برز كوه آمد از پهن دشت ] [ پيغام كاوس به زال و رستم ] ازان پس جهانجوى خسته جگر * برون كرد مردى چو مرغى بپر سوى زابلستان فرستاد زود * بنزديك دستان و رستم درود كنون چشم شد تيره و تيره بخت * به خاك اندر آمد سر تاج و تخت جگر خسته در چنگ آهرمنم * همى بگسلد زار جان از تنم چو از پندهاى تو ياد آورم * همى از جگر سرد باد آورم نرفتم بگفتار تو هوشمند * ز كم دانشى بر من آمد گزند اگر تو نبندى بدين بد ميان * همه سود را مايه باشد زيان چو پوينده نزديك دستان رسيد * بگفت آنچ دانست و ديد و شنيد هم آن گنج و هم لشكر نامدار * بياراسته چون گل اندر بهار همه چرخ گردان بديوان سپرد * تو گويى كه باد اندر آمد ببرد