حكيم ابوالقاسم فردوسى
133
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان از منوچهر و از كىقباد * كه مازندران را نكردند ياد سپاه و دل و گنجم افزونترست * جهان زير شمشير تيز اندرست چو بر دانشى شد گشاده جهان * بآهن چه داريم گيتى نهان شوم رويشان يكايك به راه آورم * گر آيين شمشير و گاه آورم اگر كس نمانم بمازندران * و گر بر نهم باژ و ساو گران چنان زار و خوارند بر چشم من * چه جادو چه ديوان آن انجمن به گوش تو آيد خود اين آگهى * كزيشان شود روى گيتى تهى تو با رستم ايدر جهاندار باش * نگهبان ايران و بيدار باش جهان آفريننده يار منست * سر نرّه ديوان شكار منست گرايدونك يارم نباشى بجنگ * مفرماى ما را بدين در درنگ چو از شاه بشنيد زال اين سخن * نديد ايچ پيدا سرش را ز بن به دو گفت شاهى و ما بندهايم * بدلسوزگى با تو گويندهايم اگر داد فرمان دهى گر ستم * براى تو بايد زدن گام و دم از انديشه دل را بپرداختم * سخن آنچه دانستم انداختم نه مرگ از تن خويش بتوان سپوخت * نه چشم جهان كس بسوزن بدوخت بپرهيز هم كس نجست از نياز * جهانجوى ازين سه نيابد جواز هميشه جهان بر تو فرخنده باد * مبادا كه پند من آيدت ياد پشيمان مبادى ز كردار خويش * به تو باد روشن دل و دين و كيش سبك شاه را زال پدرود كرد * دل از رفتن او پر از دود كرد برون آمد از پيش كاوس شاه * شده تيره بر چشم او هور و ماه برفتند با او بزرگان نيو * چو طوس و چو گودرز و رهّام و گيو بزال آنگهى گفت گيو از خداى * همى خواهم آنك او بود رهنماى بجايى كه كاوس را دسترس * نباشد ندارم مر او را بكس ز تو دور باد آز و چشم نياز * مبادا به تو دست دشمن دراز بهر سو كه آييم و اندر شويم * جز از آفرينت سخن نشنويم پس از كردگار جهان آفرين * به تو دارد امّيد ايران زمين ز بهر گوان رنج برداشتى * چنين راه دشوار بگذاشتى پس آنگه گرفتندش اندر كنار * ره سيستان را بر آراست كار [ رفتن كاوس به مازندران ] چو زال سپهبد ز پهلو برفت * دمادم سپه روى بنهاد و تفت بطوس و بگودرز فرمود شاه * كشيدن سپه سر نهادن به راه چو شب روز شد شاه و جنگ آوران * نهادند سر سوى مازندران بميلاد بسپرد ايران زمين * كليد در گنج و تاج و نگين به دو گفت گر دشمن آيد پديد * ترا تيغ كينه ببايد كشيد ز هر بد بزال و برستم پناه * كه پشت سپاهند و زيباى گاه دگر روز برخاست آواى كوس * سپه را همى راند گودرز و طوس همى رفت كاوس لشكر فروز * بزد گاه بر پيش كوه اسپروز