حكيم ابوالقاسم فردوسى

1302

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كهن گشته اين نامهء باستان * ز گفتار و كردار آن راستان همى نو كنم گفته‌ها زين سخن * ز گفتار بيدار مرد كهن بود بيست شش بار بيور هزار * سخنهاى شايسته و غمگسار نبيند كسى نامهء پارسى * نوشته بابيات صد بار سى اگر باز جويى درو بيست بد * همانا كه كم باشد از پانصد چنين شهريارى و بخشنده‌يى * بگيتى ز شاهان درخشنده‌يى نكرد اندرين داستانها نگاه * ز بدگوى و بخت بد آمد گناه حسد كرد بد گوى در كار من * تبه شد بر شاه بازار من چو سالار شاه اين سخنهاى نغز * بخواند ببيند بپاكيزه مغز ز گنجش من ايدر شوم شادمان * كزو دور بادا بد بدگمان و ز ان پس كند ياد بر شهريار * مگر تخم رنج من آيد ببار كه جاويد باد افسر و تخت اوى * ز خورشيد تابنده تر بخت اوى چنين گفت داننده دهقان پير * كه دانش بود مرد را دستگير غم و شادمانى ببايد كشيد * ز هر شور و تلخى ببايد چشيد جوانان داننده و با گهر * نگيرند بىآزمايش هنر چو پرويز ناباك بود و جوان * پدر زنده و پور چون پهلوان ورا در زمين دوست شيرين بدى * برو بر چو روشن جهان بين بدى پسندش نبودى جزو در جهان * ز خوبان و ز دختران مهان ز شيرين جدا بود يك روزگار * بدانگه كه بد در جهان شهريار بگرد جهان در بىآرام بود * كه كارش همه رزم بهرام بود چو خسرو بپردخت چندى به مهر * شب و روز گريان بدى خوب چهر [ رفتن خسرو به شكار و ديدن شيرين و فرستادن به شبستان خود ] چنان بُد كه يك روز پرويز شاه * همى آرزو كرد نخچيرگاه بياراست برسان شاهنشهان * كه بودند ازو پيشتر در جهان چو بالاى سيصد بزرّين ستام * ببردند با خسرو نيك نام هزار و صد و شست خسرو پرست * پياده همى رفت ژوپين بدست هزار و چهل چوب و شمشير داشت * كه ديباى در بر زره زير داشت پس اندر بدى پانصد بازدار * هم از واشه و چرغ و شاهين كار ازان پس برفتند سيصد سوار * پس بازداران با يوز دار بزنجير هفتاد شير و پلنگ * بديباى چين اندرون بسته تنگ پلنگان و شيران آموخته * بزنجير زرّين دهن دوخته قلاده بزر بسته صد بود سگ * كه در دشت آهو گرفتى بتگ پس اندر ز رامشگران دو هزار * همه ساخته رود روز شكار به زير اندرون هر يكى اشترى * بسر بر نهاده ز زر افسرى ز كرسى و خرگاه و پرده سراى * همان خيمه و آخُر چارپاى شتر بود پيش اندرون پانصد * همه كرده آن بزم را نامزد ز شاهان برناى سيصد سوار * همى راند با نامور شهريار