حكيم ابوالقاسم فردوسى
1303
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ابا ياره و طوق و زرين كمر * بهر مهرهيى در نشانده گهر دو صد برده تا مجمر افروختند * برو عود و عنبر همى سوختند دو صد مرد برناى فرمانبران * ابا هر يكى نرگس و زعفران همه پيش بردند تا باد بوى * چو آيد ز هر سو رساند بدوى همه پيش آن كس كه با بوى خوش * همى رفت با مشك صد آبكش كه تا ناورد ناگهان گرد باد * نشاند بران شاه فرخ نژاد چو بشنيد شيرين كه آمد سپاه * بپيش سپاه آن جهاندار شاه يكى زرد پيراهن مشكبوى * بپوشيد و گلنارگون كرد روى يكى از برش سرخ ديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرّ بوم بسر بر نهاد افسر خسروى * نگارش همه پيكر پهلوى از ايوان خسرو بر آمد به بام * بروز جوانى نبد شادكام همى بود تا خسرو آنجا رسيد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد چو روى ورا ديد بر پاى خاست * به پرويز بنمود بالاى راست زبان كرد گويا بشيرين سخن * همى گفت زان روزگار كهن بنرگس گل و ارغوان را بشست * كه بيمار بد نرگس و گل درست بدان آبدارى و آن نيكوى * زبان تيز بگشاد بر پهلوى كه تهما هژبرا سپهبد تنا * خجسته كيا گرد شير اوژنا كجا آن همه مهر و خونين سرشك * كه ديدار شيرين بد او را پزشك كجا آن همه روز كردن بشب * دل و ديده گريان و خندان دو لب كجا آن همه بند و پيوند ما * كجا آن همه عهد و سوگند ما همى گفت و ز ديده خوناب زرد * همى ريخت بر جامهء لاژورد به چشم اندر آورد زو خسرو آب * بزردى رخش گشت چون آفتاب فرستاد بالاى زرين ستام * ز رومى چهل خادم نيك نام كه او را بمشكوى زرّين برند * سوى خانهء گوهر آگين برند ازان جايگه شد بدشت شكار * ابا باده و رود و با ميگسار چو از كوه و ز دشت برداشت بهر * همى رفت شادى كنان سوى شهر ببستند آذين به شهر و به راه * كه شاه آمد از دشت نخچير گاه ز ناليدن بوق و بانگ سرود * هوا گشت ز آواز بىتار و پود چنان خسروى برز و شاخ بلند * ز دشت اندر آمد بكاخ بلند ز مشكوى شيرين بيامد برش * ببوسيد پاى و زمين و برش بموبد چنين گفت شاه آن زمان * كه بر ما مبر جز بنيكى گمان مرين خوب رخ را بخسرو دهيد * جهان را بدين مژدهء نو دهيد مر او را بآيين پيشى بخواست * كه آن رسم و آيين بد آنگاه راست [ پند دادن بزرگان ، خسرو را ] چو آگاهى آمد ز خسرو به راه * بنزد بزرگان و نزد سپاه كه شيرين بمشكوى خسرو شدست * كهن بود كار جهان نو شدست همه شهر زان كار غمگين شدند * پر انديشه و درد و نفرين شدند