حكيم ابوالقاسم فردوسى
1295
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ بخش كردن خسرو پادشاهى خود و سپاه فرستادن به مرزهاى ايران ] از ان پس چو گسترده شد دست شاه * سراسر جهان شد و را نيك خواه همه تاج دارانش كهتر شدند * همه كهتران زو توانگر شدند گزين كرد از ايران چل و هشت هزار * جهان ديده گردان و جنگى سوار در گنجهاى كهن برگشاد * كه بنهاد پيروز و فرخ قباد جهان را ببخشيد بر چار بهر * يكايك همه نامزد كرد شهر ازان نامداران ده و دو هزار * گزين كرد ز ايران و نيران سوار فرستاد خسرو سوى مرز روم * نگهبان آن فرخ آزاد بوم بدان تا ز روم اندر ايران سپاه * نيايد كه كشور شود زو تباه مگر هر كسى بركند مرز خويش * بداند سر مايه و ارز خويش هم از نامداران ده و دو هزار * سواران هشيار خنجرگزار بدان تا سوى زابلستان شوند * ز بوم سيه در گلستان شوند بديشان چنين گفت هر كو ز راه * بگردد ندارد زبان را نگاه به خوبى مر او را به راه آوريد * كزين بگذرد بند و چاه آوريد بهر سو فرستيد كارآگهان * بدان تا نماند سخن در نهان طلايه ببايد بروز و شبان * مخسپيد در خيمه بىپاسبان ز لشكر ده و دو هزار دگر * دلاور سواران پرخاشخر بخواند و بسى هديهها دادشان * به راه الانان فرستادشان بديشان سپرد آن در باختر * بدان تا نيايد ز دشمن گذر بدان سركشان گفت بيدار بيد * همه در پناه جهاندار بيد ده و دو هزار دگر برگزيد * ز مردان جنگى چنانچون سزيد بسوى خراسان فرستادشان * بسى پند و اندرزها دادشان كه از مرز هيتال تا مرز چين * نبايد كه كس پى نهد بر زمين مگر بآگهى و بفرمان ما * روان بسته دارد به پيمان ما بهر كشورى گنج آگنده هست * كه كس را نبايد شدن دور دست چو بايد بخواهيد و خرم بويد * خردمند باشيد و بىغم بويد در گنج بگشاد و چندى درم * كه بودى ز هرمز بروبر رقم بياورد و گريان بدرويش داد * چو درويش پيوسته بد بيش داد ازان كس كه او يار بندوى بود * بنزديك گستهم و زنگوى بود كه بودند يازان به خون پدر * ز تنهاى ايشان جدا كرد سر چو از كين و نفرين بپردخت شاه * بدانش يكى ديگر آورد راه از ان پس شب و روز گردنده دهر * نشست و ببخشيد بر چار بهر از ان چار يك بهر موبد نهاد * كه دارد سخنهاى نيكو به ياد ز كار سپاه و ز كار جهان * بگفتى بشاه آشكار و نهان چو در پادشاهى بديدى شكست * ز لشكر گر از مردم زيردست سبك دامن داد برتافتى * گذشته بجستى و دريافتى دگر بهر شادى و رامشگران * نشسته بآرام با مهتران