حكيم ابوالقاسم فردوسى

1285

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دل او ز تيمار خسته مباد * اميد جهان زو گسسته مباد مباد ايچ گيتى ز خاقان تهى * به دو شاد بادا كلاه مهى كنون چون نشستيم با يكديگر * بخوانيم و نامه همه سربسر بدان كو بزرگست و دارد خرد * يكايك بدين آرزو بنگرد كنون دوده را سر بسر شيونست * نه هنگامهء اين سخن گفتنست چو سوك چنان مهتر آيد بسر * ز فرمان خاقان نباشد گذر مرا خود بايران شدن روى نيست * زن پاك را بهتر از شوى نيست اگر من بدين زودى آيم به راه * چه گويد مرا آن خردمند شاه خردمند بىشرم خواند مرا * چو خاقان بىآزرم داند مرا بدين سوك چون بگذرد چار ماه * سوارى فرستم بنزديك شاه همه بشنوم هرچ بايد شنيد * بگويندگان تا چه آيد پديد بگويم يكايك بنامه درون * چو آيد بنزديك او رهنمون تو اكنون از ايدر بشادى خرام * بخاقان بگو آنچ دادم پيام فراوان فرستاده را هديه داد * جهان ديده از مرو برگشت شاد [ سگالش گرديه با پهلوانان خويش و گريختن از مرو ] و زان پس جوان و خردمند زن * بآرام بنشست با راى زن چنين گفت كامد يكى نو سخن * كه جاويد بر دل نگردد كهن جهاندار خاقان بياراستست * سخنها ز هر گونه پيراستست ازو نيست آهو بزرگست شاه * دلير و خداوند توران سپاه و ليكن چو با تُرك ايرانيان * بكوشد كه خويشى بود در ميان ز پيوند و ز بند آن روزگار * غم و رنج بيند بفرجام كار نگر تا سياوش از افراسياب * چه بر خورد جز تابش آفتاب سر خويش داد از نخستين بباد * جوانى كه چون او ز مادر نزاد همان نيز پور سياوش چه كرد * ز توران و ايران برآورد گرد بسازيد تا ما ز تركان نهان * بايران بريم اين سخن ناگهان بگردوى من نامه‌يى كرده‌ام * هم از پيش تيمار اين خورده‌ام كه بر شاه پيدا كند كار ما * بگويد ز رنج و ز تيمار ما بنيروى يزدان چنو بشنود * بدين چرب گفتار من بگرود به دو گفت هر كس كه بانو توى * بايران و چين پشت و بازو توى نجنباندت كوه آهن ز جاى * يلان را به مردى توى رهنماى ز مرد خردمند بيدارتر * ز دستور داننده هشيارتر همه كهترانيم و فرمان تراست * برين آرزو راى و پيمان تراست چو بشنيد زيشان عرض را بخواند * درم داد و او را بديوان نشاند بيامد سپه سربسر بنگريد * هزار و صد و شست يل برگزيد كزان هر سوارى بهنگام كار * نبرگاشتندى سر از ده سوار درم داد و آمد سوى خانه باز * چنين گفت با لشكر رزمساز كه هر كس كه ديد او دوال ركيب * نپيچد دل اندر فراز و نشيب