حكيم ابوالقاسم فردوسى

1272

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز دينار و ز گوهر شاهوار * ز هر گونه‌يى آلت كارزار فرستاده از پيش خاقان ببرد * بگنجور بهرام جنگى سپرد [ كشتن دد ، دختر خاقان را ] چو چندى بر آمد برين روزگار * شب و روز آسايش آموزگار چنان بد كه در كوه چين آن زمان * دد و دام بودى فزون از گمان ددى بود مهتر ز اسپى بتن * فروهشته چون مشك گيسو رسن بتن زرد و گوش و دهانش سياه * نديدى كس او را مگر گرمگاه دو چنگش بكردار چنگ هژبر * خروشش همى برگذشتى ز ابر همى سنگ را در كشيدى بدم * شده روز از و بر بزرگان دژم ورا شير كپّى همى خواندند * ز رنجش همه بوم درماندند يكى دخترى داشت خاتون چو ماه * اگر ماه دارد دو زلف سياه دو لب سرخ و بينى چو تيغ قلم * دو بيجاده خندان و نرگس دژم بران دخت لرزان بدى مام و باب * اگر تافتى بر سرش آفتاب چنان بد كه روزى پياده بدشت * همى گرد آن مرغزاران بگشت جهاندار خاقان ز بهر شكار * بدشتى دگر بود زان مرغزار همان نيز خاتون بكاخ اندرون * همى راى زد با يكى رهنمون چو آن شير كپّى ز كوهش بديد * فرود آمد او را بدم در كشيد بيك دم شد او از جهان در نهان * سر آمد بران خوب چهره جهان چو خاقان شنيد آن سيه كرد روى * همان مادرش نيز بركند موى ز دردش همه ساله گريان بدند * چو بر آتش تيز بريان بدند همى چاره جستند زان اژدها * كه تا چين كى آيد ز چنگش رها چو بهرام جنگ مقاتوره كرد * و زان مرد جنگى بر آورد گرد همى رفت خاتون بديدار اوى * بهر كس همى گفت كردار اوى چنان بد كه يك روز ديدش سوار * از ايران همان نيز صد نامدار پياده فراوان بپيش اندرون * همى راند بهرام با رهنمون بپرسيد خاتون كه اين مرد كيست * كه با برز و با فرهء ايزديست به دو گفت كهتر كه دورى ز كام * كه بهرام يل را ندانى بنام بايران يكى چندگه شاه بود * سر تاج او برتر از ماه بود بزرگانش خوانند بهرام گرد * كه از خسروان نام مردى ببرد كنون تا بيامد ز ايران بچين * بلرزد همى زير اسپش زمين خداوند خواند همى مهترش * همى تاج شاهى نهد بر سرش به دو گفت خاتون كه با فرّ اوى * سزد گر بنازيم در پرّ اوى يكى آرزو زو بخواهم درست * چو خاقان نگردد بدان كار سست بخواهد مگر ز اژدها كين من * برو بشنود درد و نفرين من به دو گفت كهتر گر اين داستان * بخواند برو مهتر راستان تو از شير كپّى نيابى نشان * مگر كشته و كرگ پايش كشان چو خاتون شنيد اين سخن شاد شد * ز تيمار آن دختر آزاد شد