حكيم ابوالقاسم فردوسى

1273

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى تاخت تا پيش خاقان رسيد * يكايك بگفت آنچ ديد و شنيد به دو گفت خاقان كه عارى بود * بجايى كه چون من سوارى بود همى شير كپى خورد دخترم * بگوييم و ننگى شود گوهرم ندانند كان اژدهاى دژم * همى كوه آهن ربايد بدم اگر دختر شاه نامى بود * همان شاه را جان گرامى بود به دو گفت خاتون كه من كين خويش * بخواهم ز بهر جهان بين خويش اگر ننگ باشد و گر نام من * بگويم بر آيد مگر كام من برآمد برين نيز روز دراز * نهانى ز هر كس همى داشت راز چنان بد كه خاقان يكى سور كرد * جهان را بر ان سور پر نور كرد فرستاد بهرام يل را بخواند * چو آمدش بر تخت زرين نشاند چو خاتون پس پرده آوا شنيد * بشد تيز و بهرام يل را بديد فراوانش بستود و كرد آفرين * كه آباد بادا به تو ترك و چين يكى آرزو خواهم از شهريار * كه باشد بران آرزو كامگار به دو گفت بهرام فرمان تراست * برين آرزو كام و پيمان تراست به دو گفت خاتون كز ايدر نه دور * يكى مرغزارست زيباى سور جوانان چين اندران مرغزار * يكى جشن سازند گاه بهار ازان بيشه پرتاب يك تيروار * يكى كوه بينى سيه تر ز قار بران كوه خارا يكى اژدهاست * كه اين كشور چين ازو در بلاست يكى شير كپّيش خواند همى * دگر نيز نامش نداند همى يكى دخترم بد ز خاقان چين * كه خورشيد كردى برو آفرين از ايوان بشد نزد آن جشنگاه * كه خاقان بنخچير بد با سپاه بيامد ز كوه اژدهاى دژم * كشيد آن بهار مرا او بدم كنون هر بهارى بران مرغزار * چنان هم بيايد ز بهر شكار برين شهر ما را جوانى نماند * همان نامور پهلوانى نماند شدند از پى شير كپّى هلاك * برانگيخت از بوم آباد خاك سواران چينى و مردان كار * بسى تاختند اندران كوهسار چو از دور بينند چنگال اوى * بر و پشت و گوش و سر و يال اوى بغرّد به درد دل مرد جنگ * مر او را چه شير و چه پيل و نهنگ كس اندر نيارد شدن پيش اوى * چو گيرد شمار كم و بيش اوى به دو گفت بهرام فردا پگاه * بيايم ببينم من اين جشنگاه بنيروى يزدان كه او داد زور * بلند آفرينندهء ماه و هور بپردازم از اژدها جشنگاه * چو شبگير ما را نمايند راه [ كشته شدن شير كپى بر دست بهرام چوبينه ] چو پيدا شد از آسمان گرد ماه * شب تيره بفشاند گرد سياه پراكنده گشتند و مستان شدند * و زان جاى هر كس بايوان شدند چو پيدا شد آن فر خورشيد زرد * بپيچيد زلف شب لاژورد قژ آگند پوشيد بهرام گرد * گرامى تنش را بيزدان سپرد