حكيم ابوالقاسم فردوسى

1257

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

مرا گفت كز بنده بگريختى * نبودت هنر تا نياويختى ازان بنده بگريختن نيست ننگ * كه زخمش بدين سان بود روز جنگ و ز ان روى بهرام آواز داد * كه اى نامداران فرخ نژاد يلان سينه و رام و ايزد گشسپ * مرين كشته را بست بايد بر اسپ فرستيد ز ايدر بلشكر گهش * بدان تا بريده ببيند شهش تن كوت را زود بر پشت زين * بتنگى ببستند مردان كين دوان اسپ با مرد گردن فراز * همى شد بلشكر گه خويش باز دل خسرو از كوت شد دردمند * گشادند زان كشته بند كمند بران زخم او بر پراگند مشك * بفرمود پس تا بكردند خشك بكرباس بر دوختش همچنان * زره در بر و تنگ بسته ميان بنزديك قيصر فرستاد باز * كه شمشير اين بندهء ديو ساز برين گونه برّد همى روز جنگ * ازو گر هزيمت شدم نيست ننگ همه روميان دل شكسته شدند * بدل پاك بىجنگ خسته شدند همى ريخت بطريق خونين سرشك * همى رخ پر از آب و دل پر ز رشك بيامد ز گردنكشان ده هزار * همه جاثليقان گرد و سوار يكى حمله بردند زان سان كه كوه * بدريد ز آواز رومى گروه چكاچاك برخاست و بانگ سران * همان زخم شمشير و گرز گران تو گفتى كه دريا بجوشد همى * سپهر روان بر خروشد همى ز بس كشته اندر ميان سپاه * بماندند بر جاى بر بسته راه ازان روميان كشته شد لشكرى * هر آن كس كه بود از دليران سرى دل خسرو از درد ايشان بخست * تن خستهء زندگان را ببست همه كشتگان را بهم بر افكند * تلى گشت برسان كوه بلند همى خواندنديش بهرام چيد * ببرّيد خسرو ز رومى اميد همى گفت اگر نيز رومى دو بار * كند هم برين گونه بر كار زار جهان را تو بىلشكر روم دان * همان تيغ پولاد را موم دان بسرگس چنين گفت پس شهريار * كه فردا مبر جنگيان را به كار تو فردا بياساى تا من سپاه * بيارم ز ايرانيان كينه خواه بايرانيان گفت فردا بجنگ * شما را ببايد شدن بىدرنگ همه ويژه گفتند كايدون كنيم * كه كوه و بيابان پر از خون كنيم [ جنگ پهلوانان خسرو با بهرام چوبينه ] چو برزد ز دريا درفش سپيد * ستاره شد از تيرگى نااميد تبيره زنان از دو پرده سراى * برفتند با پيل و با كرّ ناى خروش آمد و نالهء گاودم * هم از كوههء پيل رويينه خم تو گفتى بجنبد همى دشت و راغ * شده روى خورشيد چون پر زاغ چو ايرانيان بركشيدند صف * همه نيزه و تيغ هندى به كف زمين سربسر گفتى از جوشنست * ستاره ز نوك سنان روشنست چو خسرو بياراست بر قلبگاه * همه دل گرفتند يك سر سپاه