حكيم ابوالقاسم فردوسى

1258

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ورا ميمنه دار گردوى بود * كه گرد و دلير و جهانجوى بود بدست چپش نامدار ارمنى * ابا جوشن و تيغ آهرمنى مبارز چو شاپور و چون انديان * بران جنگ بر تنگ بسته ميان همى بود گستهم بر دست شاه * كه دارد مر او را ز دشمن نگاه چو بهرام يل روميان را نديد * درنگى شد و خامشى برگزيد بفرمود تا كوس بر پشت پيل * ببستند و شد گَرد لشكر چو نيل نشست از بر پشت پيل سپيد * هم آوردش از بخت شد نااميد همى راند آن پيل تا ميمنه * بشاپور گفت اى بد بدتنه نه پيمانت اين بد بنامه درون * كه پيش من آيى بدين دشت خون نه اين باشد آيين پر مايگان * همى تن بكشتن دهى رايگان به دو گفت شاپور كاى ديوفش * سر خويش در بندگى كرده كش ازين نامه كى بود نام و نشان * كه گويى كنون پيش گردنكشان گرانمايه خسرو بشاپور گفت * كه آن نامه با راى او بود جفت بنامه تو پاداش يا بى ز من * هم از نامداران اين انجمن چو هنگام باشد بگويم ترا * ز انديشهء بد بشويم ترا چو بهرام آواز خسرو شنيد * بانديشه آن جادوى را بديد بر آشفت و زان كار تنگ آمدش * چو ارغنده شد راى جنگ آمدش جفا پيشه بر پيل تنها برفت * سوى قلب خسرو خراميد تفت چو خسرو چنان ديد با انديان * چنين گفت كاى نره شير ژيان برين پيل بر تير باران كنيد * كمان را چو ابر بهاران كنيد از ايرانيان آنك بد روز به * كمان بر نهادند يك سر بزه ز پيكان چنان گشت خرطوم پيل * تو گفتى شد از خستگى پيل نيل هم آنگاه بهرام بالاى خواست * يكى مغفر خسرو آراى خواست همان تيرباران گرفتند باز * بر آشفت بهرام گردن فراز پياده شد آن مرد پرخاشخر * زره دامنش را بزد بر كمر سپر بر سر آورد و شمشير تيز * بر آورد زان جنگيان رستخيز پياده ز بهرام بگريختند * كمانهاى چاچى فرو ريختند يكى باره بردند هم در زمان * سپهبد نشست از بر او دمان خروشان همى تاخت تا قلبگاه * بجايى كجا شاه بد بىسپاه همه قلبگه پاك بر هم دريد * درفش جهاندار شد ناپديد و زان جايگه شد سوى ميسره * پس پشتش آزادگان يك سره نگهبان آن دست گردوى بود * كه مردى دلير و جهانجوى بود برادر چو روى برادر بديد * كمان را بزه كرد و اندر كشيد دو خونى بران سان بر آويختند * كه گفتى بهمشان بر آميختند بدين سان زمانى بر آمد دراز * همى يك ز ديگر نگشتند باز به دو گفت بهرام كاى بىپدر * به خون برادر چه بندى كمر به دو گفت گردوى كاى پيسه گرگ * تو نشنيدى آن داستان بزرگ