حكيم ابوالقاسم فردوسى
1234
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بانگشت بشمر كنون تا دو ماه * كه از روم بينى بايران سپاه بدين تاج و تخت آتش اندر زنند * همه زيورش بر سرش بشكنند به دو گفت بهرام گر شهريار * مرا داد خواهد بجان زينهار ز پند تو آرايش جان كنم * همه هرچ گويى تو فرمان كنم يكى سخت سوگند خواهم به ماه * بآذر گشسب و بتخت و كلاه كه گر خسرو آيد برين مرز و بوم * سپاه آرد از پيش قيصر ز روم بخواهى مرا زو بجان زينهار * نگيرى تو اين كار دشوار خوار از و بر تن من نيايد زيان * نگردد بگفتار ايرانيان بگفت اين و پس دفتر زند خواست * بسوگند بندوى را بند خواست چو بندوى بگرفت استاد و زند * چنين گفت كز كردگار بلند مبيناد بندوى جز درد و رنج * مباد ايمن اندر سراى سپنج كه آنگه كه خسرو بيايد ز جاى * ببينم من او را نشينم ز پاى مگر كو بنزد تو انگشترى * فرستد همان افسر مهترى چو بشنيد بهرام سوگند او * بديد آن دل پاك و پيوند او به دو گفت كاكنون همه راز خويش * بگويم برافرازم آواز خويش بسازم يكى دام چوبينه را * بچاره فراز آورم كينه را بزهراب شمشير در بزمگاه * بكوشش توانمش كردن تباه بدرياى آب اندرون نم نماند * كه بهرام را شاه بايست خواند به دو گفت بندوى كاى كاردان * خردمند و بيدار و بسيار دان بدين زودى اندر جهاندار شاه * بيايد نشيند برين پيشگاه تو دانى كه من هرچ گويم بدوى * نپيچد ز گفتار اين بنده روى بخواهم گناهى كه رفت از تو پيش * ببخشد بگفتار من تاج خويش اگر خود بر آنى كه گويى همى * بدل راى كژّى نجويى همى ز بند اين دو پاى من آزاد كن * نخستين ز خسرو برين ياد كن گشاده شود زين سخن راز تو * به گوش آيدش روشن آواز تو چو بشنيد بهرام شد تازه روى * هم اندر زمان بند برداشت ز وى چو روشن شد آن چادر مشك رنگ * سپيده به دو اندر آويخت چنگ ببندوى گفت ار دلم نشكند * چو چوبينه امروز چوگان زند سگاليدهام دوش با پنج يار * كه از تارك او بر آرم دمار چو شد روز بهرام چوبينه روى * بميدان نهاد و بچوگان و گوى فرستاده آمد ز بهرام زود * بنزديك پور سياوش چو دود ز ره خواست و پوشيد زير قباى * ز درگه باسپ اندر آورد پاى زنى بود بهرام يل را نه پاك * كه بهرام را خواستى زير خاك بدل دوست بهرام چوبينه بود * كه از شوى جانش پر از كينه بود فرستاد نزديك بهرام كس * كه تن را نگه دار و فرياد رس كه بهرام پوشيده پنهان زره * بر افگند بند زره را گره ندانم كه در دل چه دارد ز بد * تو زو خويشتن دور دارى سزد