حكيم ابوالقاسم فردوسى

1233

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پراكنده گشت آن بزرگ انجمن * همه رخ پر آژنگ و دل پر شكن [ بر تخت نشستن بهرام چوبينه ] چو پيدا شد آن چادر قيرگون * درفشان شد اختر بچرخ اندرون چو آواز دارندهء پاس خاست * قلم خواست بهرام و قرطاس خواست بيامد دبير خردمند و راد * دوات و قلم پيش دانا نهاد به دو گفت عهدى ز ايرانيان * ببايد نوشتن برين پرنيان كه بهرام شاهست و پيروز بخت * سزاوار تاج است و زيباى تخت نجويد جز از راستى در جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان نوشته شد آن شمع برداشتند * شب تيره بانديشه بگذاشتند چو پنهان شد آن چادر لاژورد * جهان شد ز ديدار خورشيد زرد بيامد يكى مرد پيروز بخت * نهاد اندر ايوان بهرام تخت برُفتند ايوان شاهى چو عاج * بياويختند از بر گاه تاج بر تخت زرين يكى زير گاه * نهادند و پس بر گشادند راه نشست از بر تخت بهرامشاه * بسر بر نهاد آن كيانى كلاه دبيرش بياورد عهد كيان * نوشته بران پر بها پرنيان گوايى نوشتند يك سر مهان * كه بهرام شد شهريار جهان بران نامه چون نام كردند ياد * برو بر يكى مهر زرين نهاد چنين گفت كاين پادشاهى مراست * بدين بر شما پاك يزدان گواست چنين هم بماناد سالى هزار * كه از تخمهء من بود شهريار پسر بر پسر همچنين ارجمند * بماناد با تاج و تخت بلند بآذر مه اندر بُد و روز هور * كه از شير پردخته شد پشت گور چنين گفت زان پس بايرانيان * كه برخاست پرخاش و كين از ميان كسى كو برين نيست همداستان * اگر كژّ باشيد اگر راستان بايران مباشيد بيش از سه روز * چهارم چو از چرخ گيتى فروز برآيد همه نزد خسرو شويد * برين بوم و بر بيش ازين مغنويد نه از دل برو خواندند آفرين * كه پردخته از تو مبادا زمين هرانكس كه با شاه پيوسته بود * بران پادشاهى دلش خسته بود برفتند زان بوم تا مرز روم * پراگنده گشتند ز آباد بوم [ گريختن بندوى از بند بهرام ] همى بود بندوى بسته چو يوز * بزندان بهرام هفتاد روز نگهبان بندوى بهرام بود * كزان بند او نيك ناكام بود ورا نيز بندوى بفريفتى * ببند اندر از چاره نشكيفتى كه از شاه ايران مشو نااميد * اگر تيره شد روز گردد سپيد اگر چه شود بخت او دير ساز * شود بخت پيروز با خوشنواز جهان آفرين بر تن كىقباد * ببخشيد و گيتى به دو باز داد نماند ببهرام هم تاج و تخت * چه انديشد اين مردم نيك بخت ز دهقان نژاد ايچ مردم مباد * كه خيره دهد خويشتن را بباد