حكيم ابوالقاسم فردوسى
1232
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نه برداشت خسرو پى از جاى خويش * كجا زاد فرخ نهد پاى پيش سخن گفت پس زاد فرخ بداد * كه اى نامداران فرخ نژاد شنيدم سخن گفتن مهتران * كه هستند ز ايران گزيده سران نخستين سخن گفتن بنده وار * كه تا پهلوانى شود شهريار خردمند نپسندد اين گفت و گوى * كزان كم شود مرد را آب روى خراسان سخن بر منش وار گفت * نگويم كه آن با خرد بود جفت فرخ زاد بفزود گفتار تند * دل مردم پر خرد كرد كند چهارم خزروان سالار بود * كه گفتار او با خرد يار بود كه تا آفريد اين جهان كردگار * پديد آمد اين گردش روزگار ز ضحاك تازى نخست اندر آى * كه بيدادگر بود و ناپاك راى كه جمشيد برتر منش را بكشت * به بيداد بگرفت گيتى بمشت پر از درد ديدم دل پارسا * كه اندر جهان ديو بد پادشا دگر آنك بدگوهر افراسياب * ز توران بدانگونه بگذاشت آب بزارى سر نوذر نامدار * بشمشير ببريد و برگشت كار سديگر سكندر كه آمد ز روم * بايران و ويران شد اين مرز و بوم چو داراى شمشير زن را بكشت * خور و خواب ايرانيان شد درشت چهارم چو ناپاك دل خوشنواز * كه گم كرد زين بوم و بر نام و ناز چو پيروز شاهى بلند اخترى * جهاندار و ز نامداران سرى بكشتند هيتاليان ناگهان * نگون شد سر تخت شاه جهان كس اندر جهان اين شگفتى نديد * كه اكنون بنوّى بايران رسيد كه بگريخت شاهى چو خسرو ز گاه * سوى دشمنان شد ز دست سپاه بگفت اين و بنشست گريان به درد * ز گفتار او گشت بهرام زرد جهان ديده سنباد بر پاى جست * ميان بسته و تيغ هندى بدست چنين گفت كاين نامور پهلوان * بزرگست و با داد و روشن روان كنون تا كسى از نژاد كيان * بيايد ببندد كمر بر ميان هم آن به كه اين بر نشيند بتخت * كه گردست و جنگاور و نيك بخت سر جنگيان كاين سخنها شنيد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد چنين گفت كز تخم شاهان زنى * اگر باز يابيم در برزنى ببرم سرش را بشمشير تيز * ز جانش بر آرم دم رستخيز نمانم كه كس تاج دارى كند * ميان سواران سوارى كند چو بشنيد بابوى گرد ارمنى * كه سالار ناپاك كرد آن منى كشيدند شمشير و برخاستند * يكى نو سخن ديگر آراستند كه بهرام شاهست و ما كهتريم * سر دشمنان را بپى بسپريم كشيده چو بهرام شمشير ديد * خردمندى و راستى برگزيد چنين گفت كان كو ز جاى نشست * بر آيد بيازد بشمشير دست ببرّم هم اندر زمان دست اوى * هشيوار گردد سر مست اوى بگفت اين و از پيش آزادگان * بيامد سوى گلشن شادگان