حكيم ابوالقاسم فردوسى
1213
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بشنيد بهرام لشكر براند * جهان ديدگان را بر خويش خواند نشست از بر ابلق مشك دم * خنيده سر افراز رويينه سم سليحش يكى هندوى تيغ بود * كه در زخم چون آتش ميغ بود چو برق درفشان همى راند اسپ * بدست چپش ريمن آذرگشسب چو آيين گشسب و يلان سينه نيز * برفتند پر كينه و پر ستيز سه ترك دلاور ز خاقانيان * بران كين بهرام بسته ميان پذيرفته هر سه كه چون روى شاه * ببينيم دور از ميان سپاه اگر بسته گر كشته او را برت * بياريم و آسوده شد لشكرت ز يك روى خسرو دگر پهلوان * ميان اندرون نهروان روان نظاره بران از دو رويه سپاه * كه تا پهلوان چون رود نزد شاه [ رسيدن خسرو پرويز با بهرام چوبينه به همديگر ] رسيدند بهرام و خسرو بهم * گشاده يكى روى و ديگر دژم نشسته جهاندار بر خنگ عاج * فريدون يل بود با فرّ و تاج ز ديباى زربفت چينى قباى * چو گردوى پيش اندرون رهنماى چو بندوى و گستهم بر دست شاه * چو خرّاد برزين زرّين كلاه همه غرقه در آهن و سيم و زر * نه ياقوت پيدا نه زرّين كلاه چو بهرام روى شهنشاه ديد * شد از خشم رنگ رخش ناپديد ازان پس چنين گفت با سركشان * كه اين روسپى زادهء بدنشان ز پستى و كندى به مردى رسيد * توانگر شد و رزمگه بركشيد بياموخت آيين شاهنشهان * به زودى سر آرم به دو بر جهان ببينيد لشكرش را سر بسر * كه تا كيست زيشان يكى نامور سوارى نبينم همى رزم جوى * كه با من به روى اندر آرند روى ببيند كنون كار مردان مرد * تگ اسپ و شمشير و گرز نبرد همان زخم گوپال و باران تير * خروش يلان بر ده و دار و گير ندارد بآوردگه پيل پاى * چو من با سپاه اندر آيم ز جاى ز آواز من كوه ريزان شود * هژبر دلاور گريزان شود بخنجر به دريا بر افسون كنيم * بيابان سراسر پر از خون كنيم بگفت و بر انگيخت ابلق ز جاى * تو گفتى شد آن باره پرّان هماى يكى تنگ آوردگاهى گرفت * به دو مانده بد لشكر اندر شگفت ز آوردگه شد سوى نهروان * همى بود بر پيش فرخ جوان تنى چند با او ز ايرانيان * همه بسته بر جنگ خسرو ميان چنين گفت خسرو كه اى سركشان * ز بهرام چوبين كه دارد نشان به دو گفت گردوى كاى شهريار * نگه كن بران مرد ابلق ميان سپاه قبايش سپيد و حمايل سياه * همى راند ابلق ميان سپاه جهاندار چون ديد بهرام را * بدانستش آغاز و فرجام را چنين گفت كان دودگون دراز * نشسته بران ابلق سرفراز به دو گفت گردوى كآرى همان * نبردست هرگز بنيكى گمان