حكيم ابوالقاسم فردوسى
1214
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين گفت كز پهلو كوژ پشت * بپرسى سخن پاسخ آرد درشت همان خوك بينى و خوابيده چشم * دل آگنده دارد تو گويى بخشم بديده نديدى مر او را بدست * كجا در جهان دشمن ايزدست نبينم همى در سرش كهترى * نيابد كس او را بفرمانبرى ازان پس به بندوى و گستهم گفت * كه بگشايم اين داستان از نهفت كه گر خر نيايد بنزديك بار * تو بار گران را بنزد خر آر چو بفريفت چوبينه را نرّه ديو * كجا بيند او راه گيهان خديو هر آن دل كه از آز شد دردمند * نيايدش كار بزرگان پسند جز از جنگ چوبينه را راى نيست * بدلش اندرون داد را جاى نيست چو بر جنگ رفتن بسى شد سخن * نگه كرد بايد ز سر تا ببن كه داند كه در جنگ پيروز كيست * بدان سر دگر لشكر افروز كيست برين گونه آراسته لشكرى * بپرخاش بهرام يل مهترى دژاگاه مردى چو ديو سترگ * سپاهى بكردار درنده گرگ گر ايدونك باشيم همداستان * نباشد مرا ننگ زين داستان بپرسش يكى پيش دستى كنم * ازان به كه در جنگ سستى كنم اگر زو بر اندازه يابم سخن * نو آيين بديهاش گردد كهن ز گيتى يكى گوشه او را دهم * سپاسى ز دادن به دو بر نهم همه آشتى گردد اين جنگ ما * برين رزمگه جستن آهنگ ما مرا ز آشتى سودمندى بود * خرد بىگمان تاج بندى بود چو بازارگانى كند پادشا * ازو شاد باشد دل پارسا به دو گفت گستهم كاى شهريار * انوشه بدى تا بود روزگار همى گوهر افشانى اندر سخن * تو داناترى هرچ بايد بكن تو پر دادى و بنده بيدادگر * تو پر مغزى و او پر از باد سر چو بشنيد خسرو بپيمود راه * خرامان بيامد بپيش سپاه بپرسيد بهرام يل را ز دور * همى جست هنگامهء رزم سور ببهرام گفت اى سر افراز مرد * چگونست كارت بدشت نبرد تو درگاه را همچو پيرايهاى * همان تخت و ديهيم را مايهاى ستون سپاهى بهنگام رزم * چو شمع درخشنده هنگام بزم جهانجوى گردى و يزدان پرست * مداراد دارنده باز از تو دست سگاليدهام روزگار ترا * به خوبى بسيجيده كار ترا ترا با سپاه تو مهمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم سپهدار ايرانت خوانم بداد * كنم آفريننده را بر تو ياد سخنهاش بشنيد بهرام گرد * عنان بارهء تيز تگ را سپرد هم از پشت آن باره بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز چنين داد پاسخ مر ابلق سوار * كه من خرمم شاد و به روزگار ترا روزگار بزرگى مباد * نه بيداد دانى ز شاهى نه داد الان شاه چون شهريارى كند * ورا مرد بدبخت يارى كند