حكيم ابوالقاسم فردوسى
1201
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بهمدان گشسب آن زمان گفت باز * كه اى گشته اندر نشيب و فراز سخن هرچ گويى به روى كسان * شود باد و كردار او نارسان بگو آنچ دانى به كار اندرون * ز نيك و بد روزگار اندرون چنين گفت همدان گشسب بلند * كه اى نزد پر مايگان ارجمند ز ناآمده بد بترسى همى * ز ديهيم شاهان چه پرسى همى بكن كار و كرده بيزدان سپار * بخرما چه يازى چو ترسى ز خار تن آسان نگردد سر انجمن * همه بيم جان باشد و رنج تن ز گفتارشان خواهر پهلوان * همى بود پيچان و تيره روان بران داورى هيچ نگشاد لب * ز برگشتن هور تا نيم شب به دو گفت بهرام كاى پاك تن * چه بينى بگفتار اين انجمن ورا گرديه هيچ پاسخ نداد * نه از راى آن مهتران بود شاد چنين گفت او با دبير بزرگ * كه اى مرد بدساز چون پير گرگ گمانت چنينست كين تاج و تخت * سپاه بزرگى و پيروز بخت ز گيتى كسى را نبد آرزوى * ازان نامداران آزاده خوى مگر شاهى آسانتر از بندگيست * بدين دانش تو ببايد گريست بر آيين شاهان پيشين رويم * سخنهاى آن برتران بشنويم چنين داد پاسخ مر او را دبير * كه گر راى من نيست جايگير هم آن گوى و آن كن كه راى آيدت * بران رو كه دل رهنماى آيدت همان خواهرش نيز بهرام را * بگفت آن سواران خود كام را نه نيكوست اين دانش و راى تو * بكژّى خرامد همى پاى تو بسى بد كه بيكار بد تخت شاه * نكرد اندرو هيچ كهتر نگاه جهان را به مردى نگه داشتند * يكى چشم بر تخت نگماشتند هر آن كس كه دانا بد و پاك مغز * ز هر گونه انديشهاى راند نغز بداند كه شاهى به از بندگيست * همان سرفرازى ز افگندگيست نبودند يازان بتخت كيان * همه بندگى را كمر بر ميان ببستند وزيشان بهى خواستند * همه دل بفرمانش آراستند نه بيگانه زيباى افسر بود * سزاى بزرگى بگوهر بود ز كاوس شاه اندر آيم نخست * كجا راه يزدان همى بازجست كه بر آسمان اختران بشمرد * خم چرخ گردنده را بشكرد بخوارى و زارى بسارى فتاد * از انديشهء كژّ و ز بد نهاد چو گودرز و چون رستم پهلوان * بكردند رنجه برين بر روان از ان پس كجا شد بهاماوران * ببستند پايش ببند گران كس آهنگ اين تخت شاهى نكرد * جز از گرم و تيمار ايشان نخورد چو گفتند با رستم ايرانيان * كه هستى تو زيباى تخت كيان يكى بانگ برزد بر آن كس كه گفت * كه با دخمهء تنگ باشيد جفت كه با شاه باشد كجا پهلوان * نشستند بآيين و روشن روان مرا تخت زر بايد و بسته شاه * مباد اين گمان و مباد اين كلاه