حكيم ابوالقاسم فردوسى
1202
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
گزين كرد ز ايران ده و دو هزار * جهانگير و برگستوانور سوار رهانيد از بند كاؤس را * همان گيو و گودرز و هم طوس را همان شاه پيروز چون كشته شد * بايرانيان كار برگشته شد دلاور شد از كار آن خوشنواز * بآرام بنشست بر تخت ناز چو فرزند قارن بشد سوفزاى * كه آوردگاه مهى باز جاى ز پيروزى او چو آمد نشان * ز ايران برفتند گردنكشان كه به روى بشاهى كنند آفرين * شود كهترى شهريار زمين بايرانيان گفت كين ناسزاست * بزرگى و تاج از پى پادشاست قباد ار چه خردست گردد بزرگ * نياريم در بيشهء شير گرگ چو خواهى كه شاهى كنى بىنژاد * همه دوده را داد خواهى بباد قباد آن زمان چون به مردى رسيد * سر سو فزاى از در تاج ديد بگفتار بد گوهرانش بكشت * كجا بود در پادشاهيش پشت و ز ان پس ببستند پاى قباد * دلاور سوارى گوى كى نژاد بزرجمهر دادش يكى پر هنر * كه كين پدر باز خواهد مگر نگه كرد زرمهر كس را نديد * كه با تاج بر تخت شاهى سزيد چو بر شاه افگند زرمهر مهر * برو آفرين خواند گردان سپهر ازو بند برداشت تا كار خويش * بجويد كند تيز بازار خويش كس از بندگان تاج هرگز نجست * وگر چند بودى نژادش درست ز تركان يكى هرگز نجست * بيامد كه جويد نگين و كلاه چنان خواست روشن جهان آفرين * كه او نيست گردد بايران زمين ترا آرزو تخت شاهنشهى * چرا كرد زان پس كه بودى رهى همى برجهاند يلان سينه اسب * كه تا من ز بهرام پور گشسب بنو در جهان شهريارى كنم * تن خويش را يادگارى كنم خردمند شاهى چو نوشين روان * بهرمز بدى روز پيرى جوان بزرگان كشور ورا ياورند * اگر ياورانند گر كهترند بايران سوارست سيصد هزار * همه پهلوان و همه نامدار همه يك بيك شاه را بندهاند * بفرمان و رايش سر افگندهاند شهنشاه گيتى ترا برگزيد * چنان كز ره نامداران سزيد نياگانت را همچنين نام داد * بفرجام بر دشمنان كام داد تو پاداش آن نيكويى بد كنى * چنان دان كه بد با تن خود كنى مكن آز را بر خرد پادشا * كه دانا نخواند ترا پارسا اگر من زنم پند مردان دهم * ببسيار سال از برادر كهم مده كار كرد نياكان بباد * مبادا كه پند من آيدت ياد همه انجمن ماند زو در شگفت * سپهدار لب را بدندان گرفت بدانست كو راست گويد همى * جز از راه نيكى نجويد همى يلان سينه گفت اى گرانمايه زن * تو در انجمن راى شاهان مزن كه هرمز بدين چندگه بگذرد * ز تخت مهى پهلوان بر خورد