حكيم ابوالقاسم فردوسى

1185

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنان زار و نوميد بودم ز بخت * كه دشمن نگون اندر آمد ز تخت سپهبد نكرد اين نه جنگى سپاه * كه يزدان بُد اين جنگ را نيك خواه بياورد ز ان پس صد و سى هزار * ز گنجى كه بود از پدر يادگار سه يك زان نخستين بدرويش داد * پرستندگان را درم بيش داد سه يك ديگر از بهر آتشكده * همان بهر نوروز و جشن سده فرستاد تا هيربد را دهند * كه در پيش آتشكده برنهند سيم بهره جايى كه ويران بود * رباطى كه اندر بيابان بود كند يك سر آباد جوينده مرد * نباشد به راه اندرون بيم و درد ببخشيد پس چار ساله خراج * بدرويش و آن را كه بد تخت عاج نبشتند پس نامه از شهريار * بهر كشورى سوى هر نامدار كه بهرام پيروز شد بر سپاه * بريدند بىبر سر ساوه شاه پرستنده بد شاه در هفت روز * بهشتم چو بفروخت گيتى فروز فرستادهء پهلوان را بخواند * به مهر از بر نامداران نشاند مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت * درختى بباغ بزرگى بكشت يكى تخت سيمين فرستاد نيز * دو نعلين زرين و هر گونه چيز ز هيتال تا پيش رود برك * ببهرام بخشيد و بنوشت چك بفرمود كان خواسته بر سپاه * ببخش آنچ آوردى از رزمگاه مگر گنج ويژه تن ساوه شاه * كه آورد بايد بدين بارگاه و ز ان پس تو خود جنگ پرموده ساز * ممان تا شود خصم گردن فراز هم ايرانيان را فرستاد چيز * نبشته بهر شهر منشور نيز فرستاده را خلعت آراستند * پس اسب جهان پهلوان خواستند فرستاده چون پيش بهرام شد * سپهدار ازو شاد و پدرام شد غنيمت ببخشيد پس بر سپاه * جز از گنج ناپاك دل ساوه شاه فرستاد تا استواران خويش * جهان ديده و نامداران خويش ببردند يك سر بدرگاه شاه * سپهبد سوى جنگ شد با سپاه [ رزم بهرام چوبينه با پرموده پسر ساوه شاه و گريختن پرموده به آوازه دژ ] ازو چون بپرموده شد آگهى * كه جويد همى تخت شاهنشهى دزى داشت پرموده افراز نام * كز ان دز بدى ايمن و شادكام نهاد آنچ بودش بدز در درم * ز دينار و ز گوهر و بيش و كم ز جيحون گذر كرد خود با سپاه * بيامد گراز ان سوى رزمگاه دو لشكر بتنگ اندر آمد بجنگ * بره بر نكردند جايى درنگ به دو منزل بلخ هر دو سپاه * گزيدند شايسته دو رزمگاه ميان دو لشكر دو فرسنگ بود * كه پهناى دشت از در جنگ بود دگر روز بهرام جنگى برفت * بديدار گردان پرموده تفت نگه كرد پرموده او را بديد * ز هامون يكى تند بالا گزيد سپه را سراسر همه بر نشاند * چنان شد كه در دشت جايى نماند سپه ديد پرموده چندانك دشت * ز ديدار ايشان همى خيره گشت و را ديد در پيش آن لشكرش * بگردون بر آورده جنگى سرش