حكيم ابوالقاسم فردوسى

1177

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تو گفتى بگريد همى بخت اوى * كه بيكار خواهد بدن تخت اوى [ فرستادن ساوه شاه پيغام ديگر به بهرام چوبينه ] دگر باره گردى زبان آورى * فريبنده مردى ز دشت هرى فرستاد نزديك بهرام و گفت * كه بخت سپهرى ترا نيست جفت همى بشنوى چند پند و سخن * خرد يار كن چشم دل باز كن دو تن يافتستى كه اندر جهان * چو ايشان نبود از نژاد مهان چو خورشيد بر آسمان روشنند * ز مردى همه ساله در جوشنند يكى من كه شاهم جهان را بداد * دگر نيز فرزند فرخ نژاد سپاهم فزونتر ز برگ درخت * اگر بشمرد مردم نيكبخت گر از پيل و لشكر بگيرم شمار * بخندى ز باران ابر بهار سليحست و خرگاه و پرده سراى * فزون زانك انديشه آرد بجاى ز اسبان و مردان بيابان و كوه * اگر بشمرد نيز گردد ستوه همه شهر ياران مرا كهترند * اگر كهترى را خود اندر خورند اگر گرددى آب دريا روان * وگر كوه را پاى باشد دوان نبردارد از جاى گنج مرا * سليح مرا ساز رنج مرا جز از پارسى مهترت در جهان * مرا شاه خوانند فرخ مهان ترا هم زمانه بدست منست * بپيش روان من اين روشنست اگر من ز جاى اندر آرم سپاه * ببندند بر مور و بر پشه راه همان پيل برگستوانور هزار * كه بگريزد از بوى ايشان سوار بايران زمين هرك پيش آيدم * ازان آمدن رنج نفزايدم از ايدر مرا تا در طيسفون * سپاهست مانا كه باشد فزون ترا اى بد اختر كه بفريفتست * فريبندهء تو مگر شيفتست ترا بر تن خويشتن مهر نيست * وگر هست مهر ترا چهر نيست كه نشناسدى چشم او نيك و بد * گزاف از خرد يافته كى سزد بپرهيز زين جنگ و پيش من آى * نمانم كه مانى زمانى بپاى ترا كدخدايى و دختر دهم * همان ارجمندى و اختر دهم بيابى بنزديك من مهترى * شوى بىنياز از بد كهترى چو كشته شود شاه ايران بجنگ * ترا آيد آن تاج و تختش بچنگ و زان جايگه من شوم سوى روم * ترا مانم اين لشكر و گنج و بوم ازان گفتم اين كم پسند آمدى * بدين كارها فرّمند آمدى سپه تاختن دانى و كيميا * سپهبد بدستت پدر گر نيا ز ما اين نه گفتار آرايشست * مرا بر تو بر جاى بخشايشست بدين روز با خوار مايه سپاه * برابر يكى ساختى رزمگاه نيابى جز اين نيز پيغام من * اگر سر بپيچانى از كام من [ پاسخ دادن بهرام چوبينه ، ساوه شاه را ] فرستاده گفت و سپهبد شنيد * بپاسخ سخن تيره آمد پديد چنين داد پاسخ كه اى بدنشان * ميان بزرگان و گردنكشان جهاندار بىسود و بسيار گوى * نماندش نزد كسى آبروى به پيشين سخن و آنچ گفتى ز پس * بگفتار ديدم ترا دسترس