حكيم ابوالقاسم فردوسى

1159

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هر آن كس كه هست از شما نيكبخت * همه شاد باشيد زين تاج و تخت ميان بزرگان درخشش مراست * چو بخشايش و داد و بخشش مراست شما مهربانى بافزون كنيد * ز دل كينه و آز بيرون كنيد هر آن كس كه پرهيز كرد از دو كار * نبيند دو چشمش بد روزگار بخشنودى كردگار جهان * بكوشيد يك سر كهان و مهان دگر آنك مغزش بود پر خرد * سوى ناسپاسى دلش ننگرد چو نيكى فزايى به روى كسان * بود مزد آن سوى تو نارسان مياميز با مردم كژّ گوى * كه او را نباشد سخن جز به روى و گر شهريارت بود دادگر * تو بر وى بسستى گمانى مبر گر ايدونك گويى نداند همى * سخنهاى شاهان بخواند همى چو بخشايش از دل كند شهريار * تو اندر زمين تخم كژّى مكار هر آن كس كه او پند ما داشت خوار * بشويد دل از خوبى روزگار چو شاه از تو خشنود شد راستيست * وزو سر بپيچى در كاستيست درشتيش نرميست در پند تو * بجويد كه شد گرم پيوند تو ز نيكى مپرهيز هرگز برنج * مكن شادمان دل ببيداد گنج چو اندر جهان كام دل يافتى * رسيدى بجايى كه بشتافتى چو ديهيم هفتاد بر سر نهى * همه گرد كرده بدشمن دهى بهر كار درويش دارد دلم * نخواهم كه انديشه زو بگسلم همى خواهم از پاك پروردگار * كه چندان مرا بر دهد روزگار كه درويش را شاد دارم بگنج * نيارم دل پارسا را برنج هر آن كس كه شد در جهان شاه فش * سرش گردد از گنج دينار كش سرش را بپيچم ز كنداورى * نبايد كه جويد كسى مهترى چنين است انجام و آغاز ما * سخن گفتن فاش و هم راز ما درود جهان آفرين بر شماست * خم چرخ گردان زمين شماست چو بشنيد گفتار او انجمن * پر انديشه گشتند زان تن بتن سر گنج داران پر از بيم گشت * ستمكاره را دل به دو بيم گشت خردمند و درويش زان هرك بود * بدلش اندرون شادمانى فزود [ كشتن هرمزد ايزدگشسب را و زهر دادن زردهشت موبد موبدان را ] چنين بود تا شد بزرگيش راست * هر آن چيز در پادشاهى كه خواست بر آشفت و خوى بد آورد پيش * بيك سو شد از راه آيين و كيش هر آن كس كه نزد پدرش ارجمند * بدى شاد و ايمن ز بيم گزند يكايك تبه كردشان بىگناه * بدين گونه بد راى و آيين شاه سه مرد از دبيران نوشين روان * يكى پير و دانا و ديگر جوان چو ايزد گشسب و دگر برزمهر * دبير خردمند با فرّ و چهر سه ديگر كه ماه آذرش بود نام * خردمند و روشن دل و شاد كام بر تخت نوشين روان اين سه پير * چو دستور بودند و همچون وزير همى خواست هرمز كزين هر سه مرد * يكايك بر آرد بناگاه گرد همى بود ز ايشان دلش پر هراس * كه روزى شوند اندرو ناسپاس