حكيم ابوالقاسم فردوسى

1160

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بايزدگشسب آن زمان دست آخت * ببيهوده بر بند و زندانش ساخت دل موبد موبدان تنگ شد * رخانش ز انديشه بىرنگ شد كه موبد بد و پاك بودش سرشت * به مردى ورا نام بد زردهشت ازان بند ايزدگشسب دبير * چنان شد كه دل خسته گردد بتير چو روزى بر آمد نبودش زوار * نه خورد و نه پوشش نه اندوه‌گسار ز زندان پيامى فرستاد دوست * بموبد كه اى بنده را مغز و پوست منم بىزوارى بزندان شاه * كسى را بنزديك من نيست راه همى خوردنى آرزوى آيدم * شكم گرسنه رنج بفزايدم يكى خوردنى پاك پيشم فرست * دوايى بدين درد ريشم فرست دل موبد از درد پيغام اوى * غمى گشت زان جاى و آرام اوى چنان داد پاسخ كه ار كار بند * منال ار نيايد بجانت گزند ز پيغام او شد دلش پر شكن * پر انديشه شد مغزش از خويشتن بزندان فرستاد لختى خورش * بلرزيد زان كار دل در برش همى گفت كاكنون شود آگهى * بدين ناجوانمرد بىفرّهى كه موبد بزندان فرستاد چيز * نيرزد تن ما برش يك پشيز گزند آيدم زين جهاندار مرد * كند بر من از خشم رخساره زرد هم از بهر ايزدگشسب دبير * دلش بود پيچان و رخ چون زرير بفرمود تا پاك خواليگرش * بزندان كشد خوردنيها برش ازان پس نشست از بر تازى اسب * بيامد بنزديك ايزد گشسب گرفتند مر يكدگر را كنار * پر از درد و مژگان چو ابر بهار ز خوى بد شاه چندى سخن * همى رفت تا شد سخنها كهن نهادند خوان پيش ايزد گشسب * گرفتند پس واژ و برسم بدست پس ايزد گشسب آنچ اندرز بود * بزمزم همى گفت و موبد شنود ز دينار و ز گنج و ز خواسته * هم از كاخ و ايوان آراسته بموبد چنين گفت كاى نامجوى * چو رفتى از ايدر بهرمزد گوى كه گر سر نپيچى ز گفتار من * برانديشى از رنج و تيمار من كه از شهرياران تو خورده‌ام * ترا نيز در بر بپرورده‌ام بدان رنج پاداش بند آمدست * پس از رنج بيم گزند آمدست دلى بىگنه پر غم اى شهريار * بيزدان نمايم بروز شمار چو موبد سوى خانه شد در زمان * ز كار آگهان رفت مردى دمان شنيده يكايك بهرمزد گفت * دل شاه با راى بد گشت جفت ز ايزدگشسب آنگهى شد درشت * بزندان فرستاد و او را بكشت سخنهاى موبد فراوان شنيد * بروبر نكرد ايچ گونه پديد همى راند انديشه بر خوب و زشت * سوى چارهء كشتن زردهشت بفرمود تا زهر خواليگرش * نهانى برد پيش در يك خورش چو موبد بيامد بهنگام بار * به نزديكى نامور شهريار به دو گفت كامروز زايدر مرو * كه خواليگرى يافتستيم نو