حكيم ابوالقاسم فردوسى
1158
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پادشاهى هرمزد [ پادشاهى هرمزد ] دوازده سال بود بخنديد تمّوز بر سرخ سيب * همى كرد با بار و برگش عتاب كه آن دستهء گل بوقت بهار * بمستى همى داشتى در كنار همى باد شرم آمد از رنگ اوى * همى ياد يار آمد از چنگ اوى چه كردى كه بودت خريدار آن * كجا يافتى تيز بازار آن عقيق و زبرجد كه دادت بهم * ز بار گران شاخ تو هم بخم همانا كه گل را بها خواستى * بدان رنگ رخ را بياراستى همى رنگ شرم آيد از گردنت * همى مشك بويد ز پيراهنت مگر جامه از مشترى بستدى * بلؤلؤ بر از خون نقط برزدى زبرجدت برگست و چرمت بنفش * سرت برتر از كاويانى درفش بپيرايهء زرد و سرخ و سپيد * مرا كردى از برگ گل نااميد نگارا بهارا كجا رفتهاى * كه آرايش باغ بنهفتهاى همى مهرگان بويد از باد تو * بجام مى اندر كنم ياد تو چو رنگت شود سبز بستايمت * چو ديهيم هرمز بيارايمت كه امروز تيزست بازار من * نبينى پس از مرگ آثار من آغاز داستان [ بر تخت نشستن هرمزد شاه و اندرز كردن به سرداران ] يكى پير بد مرزبان هرى * پسنديده و ديده از هر درى جهان ديدهاى نام او بود ماخ * سخن دان و با فرّ و با يال و شاخ بپرسيدمش تا چه دارى به ياد * ز هرمز كه بنشست بر تخت داد چنين گفت پير خراسان كه شاه * چو بنشست بر نامور پيشگاه نخست آفرين كرد بر كردگار * توانا و دانندهء روزگار دگر گفت ما تخت نامى كنيم * گرانمايگان را گرامى كنيم جهان را بداريم در زير پر * چنانچون پدر داشت با داد و فرّ گنهكردگان را هراسان كنيم * ستم ديدگان را تن آسان كنيم ستون بزرگيست آهستگى * همان بخشش و داد و شايستگى بدانيد كز كردگار جهان * بد و نيك هرگز نماند نهان نياگان ما تاج داران دهر * كه از دادشان آفرين بود بهر نجستند جز داد و بايستگى * بزرگى و گردى و شايستگى ز كهتر پرستش ز مهتر نواز * بد انديش را داشتن در گداز بهر كشورى دست و فرمان مراست * توانايى و داد و پيمان مراست كسى را كه يزدان كند پادشا * بنازد به دو مردم پارسا كه سرمايهء شاه بخشايشست * زمانه ز بخشش بآسايشست بدرويش بر مهربانى كنيم * بپرمايه بر پاسبانى كنيم هر آن كس كه ايمن شد از كار خويش * بر ما چنان كرد بازار خويش شما را به من هرچ هست آرزوى * مداريد راز از دل نيكخوى ز چيزى كه دلتان هراسان بود * مرا داد آن دادن آسان بود