حكيم ابوالقاسم فردوسى
1148
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى هفته هر كس كه بد راى زن * بنزديك قيصر شدند انجمن سرانجام گفتند ما كهتريم * ز فرمان شاه جهان نگذريم سزا خود ز كسرى چنين نامه بود * نه بر كام بايست بد كامه بود كه امروز قيصر جوانست و نو * بگوهر بدين مرزها پيش رو يك امسال با مرد برنا مكاو * بعنوان بيشى و باباژ و ساو بهر پايمردى و خودكامهاى * نبشتند بر ناسزا نامهاى بعنوان ز قيصر سر افراز روم * جهان سربسر هرچ جز روم شوم فرستادهء شاه ايران رسيد * بگويد ز بازار ما هرچ ديد از اندوه و شادى سخن هرچ گفت * غم و شادمانى نبايد نهفت بشد قيصر و تازه شد قيصرى * كه سر بر فرازد ز هر مهترى ندارد ز شاهان كسى را بكس * چه كهتر بود شاه فريادرس چو قرطاس رومى بياراستند * بدربر فرستاده را خواستند چو بشنيد دانا كه شد راى راست * بيامد بدر پاسخ نامه خواست ورا ناسزا خلعتى ساختند * ز بيگانه ايوان بپرداختند به دو گفت قيصر نه من چاكرم * نه از چين و هيتاليان كمترم ز مهتر سبك داشتن ناسزاست * وگر شاه تو بر جهان پادشاست بزرگ آنك او را بسى دشمنست * مرا دشمن و دوست بر دامنست چه دارى بزرگى تو از من دريغ * همى آفتاب اندر آرى بميغ نه از تابش او همى كم شود * و گر خون چكاند برو نم شود چو كار آيدم شهر يارم تويى * همان از پدر يادگارم تويى سخن هرچ ديدى به خوبى بگوى * وزين پاسخ نامه زشتى مجوى تنش را بخلعت بياراستند * ز در بارهء مرزبان خواستند فرستاده برگشت و آمد دمان * به منزل زمانى نجستى زمان بيامد بنزديك كسرى رسيد * بگفت آن كجا رفت و ديد و شنيد ز گفتار او تنگ دل گشت شاه * به دو گفت بر خوردى از رنج راه شنيدم كه هر كو هوا پرورد * بفرجام كردار كيفر برد گر از دوست دشمن نداند همى * چنين راز دل بر تو خواند همى گماند كه ما را همو دوست نيست * اگر چند او را پى و پوست نيست كنون نيز يك تن ز رومى نژاد * نمانم كه باشد ازان تخت شاد همى سر فرازد كه من قيصرم * گر از نامداران يكى مهترم كنم زين سپس روم را نام شوم * بر انگيزم آتش ز آباد بوم بيزدان پاك و بخورشيد و ماه * بآذر گشسب و بتخت و كلاه كه كز هرچ در پادشاهى اوست * ز گنج كهن پر كند گاو پوست نسايد سر تيغ ما را نيام * حلال جهان باد بر من حرام بفرمود تا بر درش كرّ ناى * دميدند با سنج و هندى دراى همه كوس بر كوههء ژنده پيل * ببستند و شد روى گيتى چو نيل سپاهى گذشت از مداين بدشت * كه درياى سبز اندرو خيره گشت