حكيم ابوالقاسم فردوسى

1149

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز ناليدن بوق و رنگ درفش * ز جوش سواران زرينه كفش ستاره تو گفتى به آب اندرست * سپهر روان هم بخواب اندرست [ سپاه كشيدن كسرى به روم و وام گرفتن از بازارگانان ] چو آگاهى آمد بقيصر ز شاه * كه پر خشم ز ايوان بشد با سپاه بيامد ز عمّوريه تا حلب * جهان كرد پر جنگ و جوش و جلب سواران رومى چو سيصد هزار * حلب را گرفتند يك سر حصار سپاه اندر آمد ز هر سو بجنگ * نبد جنگشان را فراوان درنگ بياراست بر هر درى منجنيق * ز گردان روم آنك بد جاثليق حصار سقيلان بپرداختند * كزان سو همى تاختن ساختند حلب شد بكردار درياى خون * بزنهار شد لشكر باطرون به دو هفته از روميان سى هزار * گرفتند و آمد بر شهريار بىاندازه كشتند ز ايشان بتير * برزم اندرون چند شد دستگير بپيش سپه كنده اى ساختند * بشبگير آب اندر انداختند بكنده ببستند بر شاه راه * فرو ماند از جنگ شاه و سپاه بر آمد برين روزگارى دراز * بسيم و زر آمد سپه را نياز سپهدار روزيدهان را بخواند * و زان جنگ چندى سخنها براند كه اين كار با رنج بسيار گشت * به آب و بكنده نشايد گذشت سپه را درم بايد و دستگاه * همان اسب و خفتان و رومى كلاه سوى گنج رفتند روزيدهان * دبيران و گنجور شاه جهان از اندازهء لشكر شهريار * كم آمد درم تنگ سيصد هزار بيامد بر شاه موبد چو گرد * بگنج آنچ بود از درم ياد كرد دژم كرد شاه اندران كار چهر * بفرمود تا رفت بوزرجمهر به دو گفت گر گنج شاهى تهى * چه بايد مرا تخت شاهنشهى برو هم كنون ساروان را بخواه * هيونان بختى بر افگن به راه صد از گنج مازندران بار كن * وزو بيشتر بار دينار كن بشاه جهان گفت بوزرجمهر * كه اى شاه با دانش و داد و مهر سوى گنج ايران درازست راه * تهى دست و بيكار باشد سپاه بدين شهرها گرد ما هر كسست * كسى كو درم بيش دارد بدست ز بازارگان و ز دهقان درم * اگر وام خواهى نگردد دژم بدين كار شد شاه همداستان * كه داناى ايران بزد داستان فرستاده اى جست بوزرجمهر * خردمند و شادان دل و خوب چهر به دو گفت ز ايدر سه اسبه برو * گزين كن يكى نامبردار گو ز بازارگان و ز دهقان شهر * كسى را كجا باشد از نام بهر ز بهر سپه اين درم فام خواه * به زودى بفرمايد از گنج شاه بيامد فرستادهء خوش منش * جوان و خردمند و نيكو كنش پيمبر بانديشه باريك بود * بيامد بشهرى كه نزديك بود درم خواست فام از پى شهريار * برو انجمن شد بسى مايه دار يكى كفشگر بود و موزه فروش * بگفتار او تيز بگشاد گوش