حكيم ابوالقاسم فردوسى

1143

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين داد پاسخ كه دانا سخن * ببخشيد و انديشه افگند بن نخستين سخن گفتن سودمند * خوش‌آواز خواند و را بىگزند دگر آنك پيمان سخن خواستن * سخنگوى و بينا دل آراستن كه چندان سرايد كه آيد به كار * وزو ماند اندر جهان يادگار سه ديگر سخنگوى هنگام جوى * بماند همه ساله با آب روى چهارم كه دانا دلاراى خواند * سراينده را مرد باراى خواند كه پيوسته گويد سراسر سخن * اگر نو بود داستان گر كهن بپنجم كه باشد سخنگوى گرم * بشيرين سخن هم بآواز نرم سخن چون يك اندر دگر بافتى * ازو بىگمان كام دل يافتى بپرسيد چندى كه آموختى * روان را بدانش بيفروختى چنين گفت كز هرك آموختم * همه فام جان و خرد توختم همى پرسم از ناسزايان سخن * چه گويى كه دانش كى آيد ببن بدانش نگر دور باش از گناه * كه دانش گرامى تر از تاج و گاه بپرسيد كس را از آموختن * ستايش نديدم و افروختن كه نيزش ز دانا ببايد شنيد * نگويم كسى كو بجايى رسيد چنين داد پاسخ كه از گنج سير * كه آيد مگر خاكش آرد به زير در دانش از گنج نامىترست * همان نزد دانا گرامىترست سخن ماند از ما همى يادگار * تو با گنج دانش برابر مدار بپرسيد دانا شود مرد پير * گر آموزشى باشد و يادگير چنين داد پاسخ كه داناى پير * ز دانش جوانى بود ناگزير بر ابله جوانى گزينى رواست * كه بىگور او خاك او بىنواست بپرسيد كز تخت شاهنشهان * بكردى همه شهريار جهان كنون نامشان بيش ياد آوريم * به ياد از جگر سرد باد آوريم چنين داد پاسخ كه در دل نبود * كه آن رسم را خود نبايد ستود بشمشير و داد اين جهان داشتن * چنين رفتن و خوار بگذاشتن بپرسيد با هر كسى پيش ازين * سخن راندى نامور بيش ازين سبك دارد اكنون نگويد سخن * نه از نو نه از روزگار كهن چنين داد پاسخ كه گفتار بس * بكردار جويم همه دسترس بپرسيد هنگام شاهان نماز * نبودى چنين پيش ايشان دراز شما را ستايش فزونست ازان * خروش و نيايش فزونست ازان چنين داد پاسخ كه يزدان پاك * پرستنده را سر بر آرد ز خاك فلك را گزارندهء او كند * جهان را همه بندهء او كند گر اين بنده آن را نداند بها * مبادا ز درد و ز سختى رها بپرسيد تا تو شدى شهريار * سپاست فزون چيست از كردگار كزان مر ترا دانش افزون شدست * دل بدسگالان پر از خون شدست چنين داد پاسخ كه از كردگار * سپاس آنك گشتيم به روزگار كسى پيش من بر فزونى نجست * و ز آواز من دست بد را بشست