حكيم ابوالقاسم فردوسى
1130
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به دو گفت شاه اين بزرگ آرزوست * بر اندازهء مرد آزاده خوست و ليكن برنج تو اندر خورست * سخن گر چه از پايگه برترست ببوزرجمهر آن زمان شاه گفت * كه اين آرزو را نشايد نهفت نويسنده از كلك چون خامه كرد * ز برزوى يك در سر نامه كرد نبشت او بران نامهء خسروى * نبود آن زمان خط جز پهلوى همى بود با ارج در گنج شاه * به دو ناسزا كس نكردى نگاه چنين تا بتازى سخن راندند * ورا پهلوانى همى خواندند چو مامون روشن روان تازه كرد * خور روز بر ديگر اندازه كرد دل موبدان داشت و راى كيان * ببسته بهر دانشى بر ميان كليله بتازى شد از پهلوى * بدين سان كه اكنون همى بشنوى بتازى همى بود تا گاه نصر * بدانگه كه شد در جهان شاه نصر گرانمايه بو الفضل دستور اوى * كه اندر سخن بود گنجور اوى بفرمود تا پارسى و درى * نبشتند و كوتاه شد داورى و زان پس چو پيوسته راى آمدش * بدانش خرد رهنماى آمدش همى خواست تا آشكار و نهان * ازو يادگارى بود در جهان گزارنده را پيش بنشاندند * همه نامه بر رودكى خواندند بپيوست گويا پراگنده را * بسفت اين چنين در آگنده را بدان كو سخن راند آرايشست * چو ابله بود جاى بخشايشست حديث پراگنده بپراگند * چو پيوسته شد جان و مغز آگند جهاندار تا جاودان زنده باد * زمان و زمين پيش او بنده باد از انديشه دل را مدار ايچ تنگ * كه دورى تو از روزگار درنگ گهى بر فراز و گهى بر نشيب * گهى با مراد و گهى با نهيب ازين دو يكى نيز جاويد نيست * ببودن ترا راه اميد نيست نگه كن كنون كار بوزرجمهر * كه از خاك بر شد بگردان سپهر فراز آوريدش به خاك نژند * همان كس كه بردش بابر بلند داستان كسرى با بوزرجمهر [ خشم گرفتن نوشين روان بر بزرگمهر و بند فرمودنش ] چنان بد كه كسرى بدان روزگار * برفت از مداين ز بهر شكار همى تاخت با غرم و آهو بدشت * پراكنده شد غرم و او مانده گشت ز هامون بر مرغزارى رسيد * درخت و گيا ديد و هم سايه ديد همى راند با شاه بوزرجمهر * ز بهر پرستش هم از بهر مهر فرود آمد از بارگى شاه نرم * بدان تا كند بر گيا چشم گرم نديد از پرستندگان هيچ كس * يكى خوب رخ ماند با شاه بس بغلتيد چندى بران مرغزار * نهاده سرش مهربان بر كنار هميشه ببازوى آن شاه بر * يكى بند بازو بدى پر گهر برهنه شد از جامه بازوى او * يكى مرغ رفت از هوا سوى او فرود آمد از ابر مرغ سياه * ز پرواز شد تا ببالين شاه