حكيم ابوالقاسم فردوسى

1131

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بباز و نگه كرد و گوهر بديد * كسى را بنزديك او بر نديد همه لشكرش گرد آن مرغزار * همى گشت هر كس ز بهر شكار همان شاه تنها بخواب اندرون * نه بر گرد او بر كسى رهنمون چو مرغ سيه بند بازوى بديد * سر درز آن گوهران بر دريد چو بدريد گوهر يكايك بخورد * همان در خوشاب و ياقوت زرد بخورد و ز بالين او بر پريد * همانگه ز ديدار شد ناپديد دژم گشت زان كار بوزرجمهر * فرو ماند از كار گردان سپهر بدانست كآمد بتنگى نشيب * زمانه بگيرد فريب و نهيب چو بيدار شد شاه و او را بديد * كزان سان همى لب بدندان گزيد گمانى چنان برد كو را بخواب * خورش كرد بر پرورش بر شتاب به دو گفت كاى سگ ترا اين كه گفت * كه پالايش طبع بتوان نهفت نه من اور مزدم و گر بهمنم * ز خاكست و ز باد و آتش تنم جهاندار چندى زبان رنجه كرد * نديد ايچ پاسخ جز از باد سرد بپژمرد بر جاى بوزرجمهر * ز شاه و ز كردار گردان سپهر كه بس زود ديد آن نشان نشيب * خردمند خامش بماند از نهيب همه گرد بر گرد آن مرغزار * سپه بود و اندر ميان شهريار نشست از بر اسب كسرى بخشم * ز ره تا در كاخ نگشاد چشم همه ره ز دانا همى لب گزيد * فرود آمد از باره چندى ژكيد بفرمود تا روى سندان كنند * بداننده بر كاخ زندان كنند دران كاخ بنشست بوزرجمهر * ازو بر گسسته جهاندار مهر يكى خويش بودش دلير و جوان * پرستندهء شاه نوشين روان بهر جاى با شاه در كاخ بود * بگفتار با شاه گستاخ بود بپرسيد يك روز بوزرجمهر * ز پروردهء شاه خورشيد چهر كه او را پرستش همى چون كنى * بياموز تا كوشش افزون كنى پرستنده گفت اى سر موبدان * چنان دان كه امروز شاه ردان چو از خوان برفت آب بگساردم * زمين ز آبدستان مگر يافت نم نگه سوى من بنده زان گونه كرد * كه گفتم سر آمد مرا خواب و خورد جهاندار چون گشت با من درشت * مرا سست شد آبدستان بمشت به دو دانشى گفت آب آر خيز * چنان چون كه بر دست شاه آب ريز بياورد مرد جوان آب گرم * همى ريخت بر دست او نرم نرم به دو گفت كين بار بر دستشوى * تو با آب جو هيچ تندى مجوى چو لب را بيالايد از بوى خوش * تو از ريختن آبدستان نكش چو روز دگر شاه نوشين روان * بهنگام خوردن بياورد خوان پرستنده را دل پر انديشه گشت * بدان تا دگر بار بنهاد تشت چنان هم چو داناش فرموده بود * نه كم كرد ازان نيز و نه بر فزود بگفتار دانا فرو ريخت آب * نه نرم و نه از ريختن بر شتاب به دو گفت شاه اى فزاينده مهر * كه گفت اين ترا گفت بوزرجمهر