حكيم ابوالقاسم فردوسى

1120

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ازان كآسمان را دگر بود راز * بگفت برادر نيامد فراز چنين داد پاسخ كه گو را بگوى * كه هرگز مبادى جز از چاره جوى بريده زوانت بشمشير بد * تنت سوخته ز آتش هيربد شنيدم همه خام گفتار تو * نبينم جز از چاره بازار تو چگونه دهى گنج و شاهى به من * تو خود كيستى زين بزرگ انجمن توانايى و گنج و شاهى مراست * ز خورشيد تا آب و ماهى مراست همانا زمانت فراز آمدست * كت انديشه‌هاى دراز آمدست سپاه ايستاده چنين بر دو ميل * ز آورد مردان و پيكار پيل بياراى لشكر فراز آر جنگ * برزم آمدى چيست راى درنگ چنان بينى اكنون ز من دستبرد * كه روزت ستاره ببايد شمرد ندانى جز افسون و بند و فريب * چو ديدى كه آمد بپيشت نشيب از انديشه‌اى دور و ز تاج و تخت * نخواند ترا دانشى نيكبخت فرستاده آمد سرى پر ز باد * همه پاسخ پادشا كرد ياد چنين تا شب تيره بنمود روى * فرستاده آمد همى زين بدوى فرود آمدند اندران رزمگاه * يكى كنده كندند پيش سپاه طلايه همى گشت بر گرد دشت * بدين گونه تا رامش اندر گذشت [ جنگ گو و طلحند ] چو برزد سر از برج شير آفتاب * زمين شد بكردار درياى آب يكى چادر آورد خورشيد زرد * بگسترد بر كشور لاژورد بر آمد خروشيدن كرّ ناى * هم آواز كوس از دو پرده سراى درفش دو شاه نو آمد به ديد * سپه ميمنه ميسره بر كشيد دو شاه سرافراز در قلبگاه * دو دستور فرزانه در پيش شاه بفرزانهء خويش فرمود گو * كه گويد بآواز با پيش رو كه بر پاى داريد يك سر درفش * كشيده همه تيغهاى بنفش يكى از يلان پيش منهيد پاى * نبايد كه جنبد پياده ز جاى كه هر كس كه تندى كند روز جنگ * نباشد خردمند يا مرد سنگ ببينم كه طلخند با اين سپاه * چگونه خرامد بآوردگاه نباشد جز از راى يزدان پاك * ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك ز پند آزموديم و ز مهر چند * نبود ايچ ازين پندها سودمند گر ايدونك پيروز گردد سپاه * مرا بر دهد گردش هور و ماه مريزيد خون از پى خواسته * كه يابيد خود گنج آراسته وگر نامدارى بود زين سپاه * كه اسب افگند تيز بر قلبگاه چو طلخند را يابد اندر نبرد * نبايد كه بر وى فشانند گرد نيايش كنان پيش پيل ژيان * ببايد شدن تنگ بسته ميان خروشى بر آمد كه فرمان كنيم * ز راى تو آرايش جان كنيم و زان روى طلخند پيش سپاه * چنين گفت با پاسبانان گاه گر ايدونك باشيم پيروزگر * دهد گردش اختر نيك بر همه تيغها كينه را بر كشيم * بيزدان پناهيم و دم در كشيم