حكيم ابوالقاسم فردوسى

1109

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بياورد شطرنج بوزرجمهر * پر انديشه بنشست و بگشاد چهر همى جست بازى چپ و دست راست * همى راند تا جاى هر يك كجاست بيك روز و يك شب چو بازيش يافت * از ايوان سوى شاه ايران شتافت به دو گفت كاى شاه پيروز بخت * نگه كردم اين مهره و مشك و تخت به خوبى همه بازى آمد بجاى * ببخت بلند جهان كدخداى فرستادهء شاه را پيش خواه * كسى را كه دارند ما را نگاه شهنشاه بايد كه بيند نخست * يكى رزمگاهست گويى درست ز گفتار او شاد شد شهريار * ورا نيك پى خواند و به روزگار بفرمود تا موبدان و ردان * برفتند با نامور بخردان فرستادهء راى را پيش خواند * بران نامور پيشگاهش نشاند به دو گفت گوينده بوزرجمهر * كه اى موبد راى خورشيد چهر ازين مهرها راى با تو چه گفت * كه همواره با تو خرد باد جفت چنين داد پاسخ كه فرخنده راى * چو از پيش او من برفتم ز جاى مرا گفت كين مهرهء ساج و عاج * ببر پيش تخت خداوند تاج بگويش كه با موبد و راى زن * بنه پيش و بنشان يكى انجمن گر اين نغز بازى بجاى آورند * پسنديده و دلرباى آورند همين بدره و برده و باژ و ساو * فرستيم چندانك داريم تاو وگر شاه و فرزانگان اين بجاى * نيارند روشن ندارند راى نبايد كه خواهد ز ما باژ و گنج * دريغ آيدش جان دانا به رنج چو بيند دل و راى باريك ما * فزونتر فرستد بنزديك ما بر تخت آن شاه بيدار بخت * بياورد و بنهاد شطرنج و تخت چنين گفت با موبدان و ردان * كه اى نامور پاك دل بخردان همه گوش داريد گفتار اوى * هم آن راى هشيار سالار اوى بياراست دانا يكى رزمگاه * بقلب اندرون ساخته جاى شاه چپ و راست صف بركشيده سوار * پياده بپيش اندرون نيزه‌دار هشيوار دستور در پيش شاه * برزم اندرونش نماينده راه مبارز كه اسب افگند بر دو روى * بدست چپش پيل پرخاش جوى وزو برتر اسبان جنگى بپاى * بدان تا كه آيد به بالاى راى چو بوزرجمهر آن سپه را براند * همه انجمن در شگفتى بماند غمى شد فرستادهء هند سخت * بماند اندر آن كار هشيار بخت شگفت اندرو مرد جادو بماند * دلش را بانديشه اندر نشاند كه اين تخت شطرنج هرگز نديد * نه از كاردانان هندى شنيد چگونه فراز آمدش راى اين * بگيتى نگيرد كسى جاى اين چنان گشت كسرى ز بوزرجمهر * كه گفتى به دو بخت بنمود چهر يكى جام فرمود پس شهريار * كه كردند پر گوهر شاهوار يكى بدره دينار و اسبى بزين * به دو داد و كردش بسى آفرين [ ساختن بزرگمهر ، نرد را و فرستادن نوشين روان ، او را به هند ] بشد مرد دانا بآرام خويش * يكى تخت و پرگار بنهاد پيش