حكيم ابوالقاسم فردوسى
110
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ گرفتار شدن نوذر به دست افراسياب ] چو بشنيد نوذر كه قارن برفت * دمان از پسش روى بنهاد و تفت همى تاخت كز روز بد بگذرد * سپهرش مگر زير پى نسپرد چو افراسياب آگهى يافت ز وى * كه سوى بيابان نهادست روى سپاه انجمن كرد و پويان برفت * چو شير از پسش روى بنهاد و تفت چو تنگ اندر آمد بر شهريار * همش تاختن ديد و هم كارزار [ بدان سان كه آمد همى جست راه * كه تا بر سر آرد سرى بىكلاه ] شب تيره تا شد بلند آفتاب * همى گشت با نوذر افراسياب ز گرد سواران جهان تار شد * سرانجام نوذر گرفتار شد خود و نامداران هزار و دويست * تو گفتى كشان بر زمين جاى نيست بسى راه جستند و بگريختند * بدام بلا هم بر آويختند چنان لشكرى را گرفته ببند * بياورد با شهريار بلند اگر با تو گردون نشيند براز * هم از گردش او نيابى جواز همو تاج و تخت بلندى دهد * همو تيرگى و نژندى دهد بدشمن همى ماند و هم بدوست * گهى مغز يا بى ازو گاه پوست سرت گر بسايد بابر سياه * سرانجام خاك است از و جايگاه و زان پس بفرمود افراسياب * كه از غار و كوه و بيابان و آب بجوييد تا قارن رزم زن * رهايى نيابد ازين انجمن چو بشنيد كو پيش ازان رفته بود * ز كار شبستان بر آشفته بود غمى گشت ازان كار افراسياب * ازو دور شد خورد و آرام و خواب كه قارن رها يافت از وى بجان * بران درد پيچيد و شد بدگمان چنين گفت با ويسهء نامور * كه دل سخت گردان بمرگ پسر كه چو قارن كاوه جنگ آورد * پلنگ از شتابش درنگ آورد ترا رفت بايد ببسته كمر * يكى لشكرى ساخته پر هنر [ كشته يافتن ويسه پسر خود را ] بشد ويسه سالار توران سپاه * ابا لشكرى نامور كينه خواه ازان پيشتر تا بقارن رسيد * گراميش را كشته افگنده ديد دليران و گردان توران سپاه * بسى نيز با او فگنده به راه دريده درفش و نگونسار كوس * چو لاله كفن روى چون سند روس ز ويسه بقارن رسيد آگهى * كه آمد بپيروزى و فرّهى ستوران تازى سوى نيمروز * فرستاد و خود رفت گيتى فروز [ ز درد پسر ويسهء جنگجوى * سوى پارس چون باد بنهاد روى ] چو از پارس قارن بهامون كشيد * ز دست چپش لشكر آمد پديد ز گرد اندر آمد درفش سياه * سپهدار تركان بپيش سپاه رده بر كشيدند بر هر دو روى * برفتند گردان پرخاش جوى [ ز قلب سپه ويسه آواز داد * كه شد تاج و تخت بزرگى بباد ] [ ز قنوج تا مرز كابلستان * همان تا در بست و زابلستان ]