حكيم ابوالقاسم فردوسى

1095

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

مگر دخت خاتون كه افسر نداشت * همان ياره و طوق و گوهر نداشت يكى جامهء كهنه بد بر برش * كلاهى ز مشك ايزدى بر سرش ز گرده برخ بر نگارش نبود * جز آرايش كردگارش نبود يكى سرو بد بر سرش ماه نو * فروزان ز ديدار او گاه نو چو مهران ستاد اندرو بنگريد * يكى را بديدار چون او نديد بدانست بينا دل راى راد * كه دورند خاقان و خاتون ز داد بدستار و دستان همى چشم اوى * بپوشيد و زان تازه شد خشم اوى پرستنده را گفت نزديك شاه * فراوان بود ياره و تاج و گاه من اين را كه بىتاج و آرايشست * گزيدم كه اين اندر افزايشست برنج از پى به گزين آمدم * نه از بهر ديباى چين آمدم به دو گفت خاتون كه اى مرد پير * نگويى همى يك سخن دلپذير تو آن را كه با فرّ و زيبست و راى * دلافروز گشته رسيده بجاى به بالاى سرو و برخ چون بهار * بداند پرستيدن شهريار همى كودكى نارسيده بجاى * برو برگزينى نه اى پاك راى چنين پاسخ آورد مهران ستاد * كه خاقان اگر سر بپيچد ز داد بداند كه شاه جهان كدخداى * بخواند مرا نيز ناپاك راى من اين را پسندم كه بىتخت عاج * ندارد ز بن ياره و طوق و تاج اگر مهتران اين نبينند راى * چو فرمان بود باز گردم بجاى نگه كرد خاقان بگفتار اوى * شگفت آمدش راى و كردار اوى بدانست كان پير پاكيزه مغز * بزرگست و شايستهء كار نغز خردمند بنشست با راى زن * بپالود ز ايوان شاه انجمن چو پردخته شد جايگاه نشست * برفتند با زيج رومى بدست ستاره شناسان و كند آوران * هر آن كس كه بودند ز ايشان سران بفرمود تا هر كرا بود مهر * بجستند يك سر شمار سپهر همى كرد موبد باختر نگاه * ز كردار خاقان و پيوند شاه چنين گفت فرجام كاى شهريار * دلت را ببد هيچ رنجه مدار كه اين كار جز بر بهى نگذرد * ببد راى دشمن جهان نسپرد چنينست راز سپهر بلند * همان گردش اختر سودمند كزين دخت خاقان و ز پشت شاه * بيايد يكى شاه زيباى گاه [ فرستادن خاقان چين ، دختر را همراه مهران ستاد نزد نوشين روان ] برو شهرياران كنند آفرين * همان پر هنر سرفرازان چين چو بشنيد خاقان دلش گشت خوش * بخنديد خاتون خورشيد فش چو از چاره دلها بپرداختند * فرستاده را پيش بنشاختند بگفتند چيزى كه بايست گفت * ز فرزند خاتون كه بد در نهفت بپذيرفت مهران ستاد از پدر * بنام شهنشاه پيروزگر ميانجى بپذرفت خاقان بداد * همان را كه دارد ز خاتون نژاد پرستندگان با نثار آمدند * بشادى بر شهريار آمدند و زان پس يكى گنج آراسته * به دو در ز هر گونه‌اى خواسته