حكيم ابوالقاسم فردوسى

1096

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز دينار و ز گوهر و طوق و تاج * همان مهر پيروزه و تخت عاج يكى ديگر از عود هندى بزر * برو بافته چند گونه گهر ابا هر يكى افسرى شاهوار * صد اسب و صد استر بزين و ببار شتر بار كرده ز ديباى چين * بياراسته پشت اسبان بزين چهل را ز ديباى زربفت‌گون * كشيده زبرجد بزر اندرون صد اشتر ز گستردنى بار كرد * پرستنده سيصد پديدار كرد همى بود تا هر كسى بر نشست * بر آيين چين با درفشى بدست بفرمود خاقان پيروز بخت * كه بنهند بر كوههء پيل تخت برو بافته شوشهء سيم و زر * بشوشه درون چند گونه گهر درفشى درفشان بديباى چين * كه پيدا نبودى ز ديبا زمين به صد مردش از جاى برداشتند * ز هامون بگردون برافراشتند ز ديبا بياراست مهدى بزر * بمهد اندرون نابسوده گهر چو سيصد پرستار با ماهروى * برفتند شادان دل و راه جوى فرستاد فرزند را نزد شاه * سپاهى همى رفت با او به راه پرستنده پنجاه و خادم چهل * برو بر گذشتند شادان بدل چو پردخته شد زان بيامد دبير * بياورد مشك و گلاب و حرير يكى نامه بنوشت ار تنگ وار * پر آرايش و بوى و رنگ و نگار نخستين ستود آفريننده را * جهاندار و بيدار و بيننده را كه هر چيز كو سازد اندر بوش * بران سو بود بندگان را روش شهنشاه ايران مرا افسرست * نه پيوند او از پى دخترست كه تا من شنيدستم از بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان ز فرّ بزرگى و اورند شاه * بجستم همى راى و پيوند شاه كه اندر جهان سر بسر دادگر * جهاندار چون او نبندد كمر به مردى و پيروزى و دستگاه * بفرّ و بنيرو و تخت و كلاه برادى و دانش براى و خرد * ورا دين يزدان همى پرورد فرستادم اينك جهان بين خويش * سوى شاه كسرى بآيين خويش بفرموده‌ام تا بود بنده‌وار * چو شايد پس پردهء شهريار خرد گيرد از فرّ و فرهنگ اوى * بياموزد آيين و آهنگ اوى كه بخت و خرد رهنمون تو باد * بزرگى و دانش ستون تو باد نهادند مهر از بر مشك چين * فرستاده را داد و كرد آفرين يكى خلعت از بهر مهران ستاد * بياراست كان كس ندارد به ياد كه دادى كسى از مهان جهان * فرستاده را آشكار و نهان همان نيز يارانش را هديه داد * ز دينار و ز مشكشان كرد شاد همى رفت با دختر و خواسته * سواران و پيلان آراسته چنين تا لب رود جيحون كشيد * بمژگان همى از دلش خون كشيد همى بود تا رود بگذاشتند * ز خشكى بران روى برداشتند ز جيحون دلى پر ز خون بازگشت * ز فرزند با درد انباز گشت