حكيم ابوالقاسم فردوسى
1092
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دبير جهان ديده را پيش خواند * سخن هرچ بودش بدل در براند نخست آفرين كرد بر كردگار * توانا و دانا و پروردگار خداوند كيوان و خورشيد و ماه * خداوند پيروزى و دستگاه ز بنده نخواهد جز از راستى * نجويد بداد اندرون كاستى از و باد بر شاه ايران درود * خداوند شمشير و كوپال و خود خداوند دانايى و تاج و تخت * ز پيروزگر يافته كام و بخت بداند جهاندار خسرو نژاد * خردمند با سنگ و فرهنگ و راد كه مردم بمردم بودند ارجمند * اگر چند باشد بزرگ و بلند فرستادگان خردمند من * كه بودند نزديك پيوند من ازان بارگه چون بدين بارگاه * رسيدند و گفتند چندى ز شاه ز داد و خردمندى و بخت اوى * ز تاج و سرافرازى و تخت اوى چنان آرزو خاست كز فرّ تو * بباشيم در سايهء پرّ تو گرامىتر از خون دل چيز نيست * هنرمند فرزند با دل يكيست يكى پاك دامن كه آهستهتر * فزون تر بديدار و شايستهتر بخواهد ز من گر پسند آيدش * همانا كه اين سودمند آيدش نباشد جدا مرز ايران ز چين * فزايد ز ما در جهان آفرين پس اندر نبشتند چينى حرير * ببردند با مهر پيش وزير سه مرد گرانمايه و چربگوى * گزين كرد خاقان ز خويشان اوى برفتند زان بارگاه بلند * بايران بنزديك شاه ارجمند چو بشنيد كسرى بياراست تاج * نشست از بر خسروى تخت عاج سه مرد گرانمايه و هوشمند * رسيدند نزديك تخت بلند سه بدره ز دينار چون سى هزار * ببردند و كردند پيشش نثار ز زرين و سيمين و ديباى چين * درفشانتر از آسمان بر زمين فرستادگان را چو بنشاختند * بچينى زبان آفرين ساختند سزاوار ايشان يكى جايگاه * همانگه بياراست دستور شاه بگشت اندرين نيز يك شب سپهر * چو برزد سر از كوه تابنده مهر نشست از بر تخت پيروز شاه * ز ياقوت بنهاد بر سر كلاه بفرمود تا موبد و راى زن * برفتند با نامدار انجمن چنين گفت كان نامهء بر حرير * بيارند و بنهند پيش دبير همه نامداران نشستند گرد * خرامان بر شاه شد يزدگرد چو آن نامه بر شاه ايران بخواند * همه انجمن در شگفتى بماند ز بس خوبى و پوزش و آفرين * كه پيدا بد از گفت خاقان چين همه سرفرازان پرهيز كار * ستايش گرفتند بر شهريار كه يزدان سپاس و بدويم پناه * كه ننشست يك شاه بر پيشگاه بپيروزى و فرّ و اورند شاه * به خوبى و نرمى و پيوند شاه همه دشمنان پيش تو بندهاند * و گر كهترى را سرافگندهاند همه بيم زان لشكر چاج بود * ز خاقان كه با گنج و با تاج بود