حكيم ابوالقاسم فردوسى
1089
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بران كينه رفتم من از شهر چاج * كه بستانم از غاتفر گنج و تاج بدان گونه رفتم ز گلزرّيون * كه شد لعلگون آب جيحون ز خون چو آگاهى آمد بما چين و چين * بگوينده بر خوانديم آفرين ز پيروزى شاه و مردانگى * خردمندى و شرم و فرزانگى همه دوستى بودى اندر نهان * كه جوييم با شهريار جهان چو آن نامه بشنيد و گفتار اوى * بزرگى و مردى و بازار اوى فرستاده را جايگه ساختند * ستودند بسيار و بنواختند چو خوان و مى آراستى ميگسار * فرستاده را خواستى شهريار ببودند يك ماه نزديك شاه * بايوان بزم و بنخچيرگاه يكى بارگه ساخت روزى بدشت * ز گرد سواران هوا تيره گشت همه مرزبانان زرين كمر * بلوجى و گيلى بزرين سپر سراسر بدان بارگاه آمدند * پرستنده نزديك شاه آمدند چو سيصد ز پيلان زرين ستام * ببردند و شمشير زرين نيام درخشيدن تيغ و ژوپين و خشت * تو گويى كه زرّ اندر آهن سرشت بديبا بياراسته پشت پيل * به دو تخت پيروزه همرنگ نيل زمين پر خروش و هوا پر ز جوش * همى كرّ شد مردم تيز گوش فرستادهء بردع و هند و روم * ز هر شهريارى ز آباد بوم ز دشت سواران نيرهگزار * برفتند يك سر سوى شهريار بچينى نمود آنك شاهى كر است * ز خورشيد تا پشت ماهى كر است هوا پر شد از جوش گرد سوار * زمين پر شد از آلت كارزار بدشت اندر آوردگه ساختند * سواران جنگى همى تاختند بكوپال و تيغ و بتير و كمان * بگشتند گردنكشان يك زمان همه دشت ژوپين زن و نيزه دار * بيك سو پياده بيك سو سوار فرستادهگان را ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى شگفت آمد از لشكر و ساز اوى * همان چهره و نام و آواز اوى فرستادگان يك بديگر براز * بگفتند كين شاه گردن فراز هنر جويد و هيچ پيچد عنان * بكردار پيكر نمايد سنان هنر گر نمودى بما شهريار * از و داشتى هر يكى يادگار چو هر يك برفتى بر شاه خويش * سخن داشتى يار همراه خويش بگفتى كه چون شاه نوشين روان * بديده نبينند پير و جوان سخن هرچ گفتند اندر نهان * بگفتند با شهريار جهان بگنجور فرمود پس شهريار * كه آرد بدشت آلت كارزار بياورد خفتان و خود و زره * بفرمود تا برگشايد گره گشاده برون كرد زور آزماى * نبرداشتى جوشن او ز جاى همان خود و خفتان و كوپال اوى * نبرداشتى جز بر و يال اوى كمانكش نبودى بلشكر چنوى * نه از نامداران چنان جنگجوى بآوردگه رفت چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست