حكيم ابوالقاسم فردوسى

1083

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

يكى گنبد از آبنوس و ز عاج * بپيكر ز پيلسته و شيز و ساج ز روم و ز هند آنك استاد بود * و ز استاد خويشش هنر ياد بود ز ايران و ز كشور نيمروز * همه كارداران گيتى فروز همه گرد كرد اندران شارستان * كه هم شارستان بود و هم كارستان اسيران كه از بربر آورده بود * ز روم و زهر جاى كازرده بود وزين هر يكى را يكى خانه كرد * همه شارستان جاى بيگانه كرد چو از شهر يك سر بپرداختند * بگرد اندرش روستا ساختند بياراست بر هر سويى كشتزار * زمين برومند و هم ميوه دار ازين هر يكى را يكى كار داد * چو تنها بد از كارگر يار داد يكى پيشه كار و دگر كشت و رز * يكى آنك پيمود فرسنگ و مرز چه بازارگان و چه يزدان پرست * يكى سرفراز و دگر زير دست بياراست آن شارستان چون بهشت * نديد اندرو چشم يك جاى زشت ورا سورستان كرد كسرى بنام * كه در سور يابد جهاندار كام جز از داد و آباد كردن جهان * نبودش بدل آشكار و نهان زمانه چو او را ز شاهى ببرد * همان تاج ديگر كسى را سپرد چنان دان كه يك سر فريبست و بس * بلندى و پستى نماند بكس كنون جنگ خاقان و هيتال گير * چو رزم آيدت پيش كوپال گير چه گويد سخنگوى با آفرين * ز شاه و ز هيتال و خاقان چين رزم خاقان چين با هيتاليان چنين گفت پر مايه دهقان پير * سخن هرچ زو بشنوى ياد گير كه از نامداران با فرّ و داد * ز مردان جنگى بفرّ و نژاد چو خاقان چينى نبود از مهان * گذشته ز كسرى بگرد جهان همان تا لب رود جيحون ز چين * برو خواندندى بداد آفرين سپهدار با لشكر و گنج و تاج * بگلزرّيون بود زان روى چاج سخنهاى كسرى بگرد جهان * پراگنده شد در ميان مهان به مردى و دانايى و فرّهى * بزرگى و آيين شاهنشهى خردمند خاقان بدان روزگار * همى دوستى جست با شهريار يكى چند بنشست با راى زن * همه نامداران شدند انجمن بدان دوستى را همى جاى جست * همان از رد و موبدان راى جست يكى هديه آراست پس بىشمار * همه ياد كرد از در شهريار ز اسبان چينى و ديباى چين * ز تخت و ز تاج و ز تيغ و نگين طرايف كه باشد بچين اندرون * بياراست از هر درى برهيون ز دينار چينى ز بهر نثار * بگنجور فرمود تا سى هزار بياورد و با هديه‌ها يار كرد * دگر را همه بار دينار كرد سخنگوى مردى بجست از مهان * خردمند و گرديده گرد جهان بفرمود تا پيش او شد دبير * ز خاقان يكى نامه‌اى بر حرير