حكيم ابوالقاسم فردوسى

1082

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بيك دار زروان و ديگر جهود * كشنده بر آهخت و تندى نمود بباران سنگ و بباران تير * بدادند سرها بنيرنگ شير جهان را نبايد سپردن ببد * كه بر بدگمان بىگمان بد رسد ز خويشان مهبود چندى بجست * كزيشان بيابد كسى تندرست يكى دخترى يافت پوشيده روى * سه مرد گرانمايه و نيك خوى همه گنج زروان بديشان نمود * دگر هرچ آن داشت مرد جهود روانش ز مهبود بريان شدى * شب تيره تا روز گريان بدى ز يزدان همى خواستى زينهار * همى ريختى خون دل بر كنار بدرويش بخشيد بسيار چيز * زبانى پر از آفرين داشت نيز كه يزدان گناهش ببخشد مگر * ستمگر نخواند ورا دادگر كسى كو بود پاك و يزدان پرست * نيازد بكردار بد هيچ دست كه گر چند بد كردن آسان بود * بفرجام زو جان هراسان بود اگر بد دل سنگ خارا شود * نماند نهان آشكارا شود و گر چند نرمست آواز تو * گشاده شود زو همه راز تو ندارد نگه راز مردم زبان * همان به كه نيكى كنى در جهان چو بىرنج باشى و پاكيزه راى * از و بهره يا بى به هر دو سراى كنون كار زروان و مرد جهود * سر آمد خرد را ببايد ستود اگر دادگر باشى و سرفراز * نمانى و نامت بماند دراز تن خويش را شاه بيدادگر * جز از گور و نفرين نيارد بسر اگر پيشه دارد دلت راستى * چنان دان كه گيتى بياراستى چو خواهى ستايش پس از مرگ تو * خرد بايد اين تاج و اين ترگ تو چنان كز پس مرگ نوشين روان * ز گفتار من داد او شد جوان [ ساختن نوشين روان ، شارستان سورسان را ] ازان پس كه گيتى به دو گشت راست * جز از آفرين در بزرگى نخواست بخفتند در دشت خرد و بزرگ * بآبشخور آمد همى ميش و گرگ مهان كهترى را بياراستند * بديهيم بر نام او خواستند بياسود گردن ز بند زره * ز جوشن گشادند گردان گره ز كوپال و خنجر بياسود دوش * جز آواز رامش نيامد به گوش كسى را نبد با جهاندار تاو * بپيوست با هر كسى باژ و ساو جهاندار دشوارى آسان گرفت * همه ساز نخچير و ميدان گرفت نشست اندر ايوان گوهر نگار * همى راى زد با مى و ميگسار يكى شارستان كرد بآيين روم * فزون از دو فرسنگ بالاى بوم به دو اندرون كاخ و ايوان و باغ * بيك دست رود و بيك دست راغ چنان بد بروم اندرون پادشهر * كه كسرى بپيمود و برداشت بهر بر آورد زو كاخهاى بلند * نبد نزد كس در جهان ناپسند يكى كاخ كرد اندران شهريار * به دو اندر ايوان گوهر نگار همه شوشهء طاقها سيم و زر * بزر اندرون چند گونه گهر