حكيم ابوالقاسم فردوسى
1078
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بفرّش ببيند نهان ترا * دل كژّ و تيره روان ترا ازان پس نيابى تو زو نيكوى * همان گرم گفتار او نشنوى در پادشا همچو دريا شمر * پرستنده ملاح و كشتى هنر سخن لنگر و بادبانش خرد * به دريا خردمند چون بگذرد همان بادبان را كند سايه دار * كه هم سايه دار ست و هم مايه دار كسى كو ندارد روانش خرد * سزد گر در پادشا نسپرد اگر پادشا كوه آتش بدى * پرستنده را زيستن خوش بدى چو آتش گه خشم سوزان بود * چو خشنود باشد فروزان بود ازو يك زمان شير و شهدست بهر * بديگر زمان چون گزاينده زهر بكردار دريا بود كار شاه * بفرمان او تابد از چرخ ماه ز دريا يكى ريگ دارد به كف * دگر در بيابد ميان صدف جهان زنده بادا بنوشين روان * هميشه بفرمانش كيوان روان نگه كرد كسرى بگفتار اوى * دلش گشت خرم بديدار اوى چو گفتى كه زه بدره بودى چهار * بدين گونه بد بخشش شهريار چو با زه بگفتى زهازه بهم * چهل بدره بودى ز گنجش درم چو گنجور با شاه كردى شمار * بهر بدره بودى درم ده هزار شهنشاه با زه زهازه بگفت * كه گفتار او با درم بود جفت بياورد گنجور خورشيد چهر * درم بدرهها پيش بوزرجمهر برين داستان بر سخن ساختم * بمهبود دستور پرداختم مياساى ز آموختن يك زمان * ز دانش ميفگن دل اندر گمان چو گويى كه فام خرد توختم * همه هرچ بايستم آموختم يكى نغز بازى كند روزگار * كه بنشاندت پيش آموزگار ز دهقان كنون بشنو اين داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان داستان مهبود با زروان [ داستان مهبود دستور انوشيروان ] چنين گفت موبد كه بر تخت عاج * چو كسرى كسى نيز ننهاد تاج ببزم و برزم و بپرهيز و داد * چنو كس ندارد ز شاهان به ياد ز دانندگان دانش آموختى * دلش را بدانش بر افروختى خور و خواب با موبدان داشتى * همى سر بدانش برافراشتى برو چون روا شد به چيزى سخن * تو ز آموختن هيچ سستى مكن نبايد كه گويى كه دانا شدم * بهر آرزو بر توانا شدم چو اين داستان بشنوى يادگير * ز گفتار گوينده دهقان پير بپرسيدم از روزگار كهن * ز نوشين روان ياد كرد اين سخن كه او را يكى پاك دستور بود * كه بيدار دل بود و گنجور بود دلى پر خرد داشت و راى درست * ز گيتى بجز نيكنامى نجست كه مهبود بد نام آن پاك مغز * روان و دلش پر ز گفتار نغز دو فرزند بودش چو خرم بهار * هميشه پرستندهء شهريار