حكيم ابوالقاسم فردوسى

1079

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

شهنشاه چون بزم آراستى * و گر برسم موبدى خواستى نخوردى جز از دست مهبود چيز * هم ايمن بدى زان دو فرزند نيز خورش خانه در خان او داشتى * تن خويش مهمان او داشتى دو فرزند آن نامور پارسا * خورش ساختندى بر پادشا بزرگان ز مهبود بردند رشك * همى ريختندى برخ بر سرشك يكى نامور بود ز روان بنام * كه او را بدى بر در شاه كام كهن بود و هم حاجب شاه بود * فروزندهء رسم درگاه بود ز مهبود و فرخ دو فرزند اوى * همه ساله بودى پر از آبروى همى ساختى تا سرِ پادشا * كند تيز بر كار آن پارسا ببد گفت از ايشان نديد ايچ راه * كه كردى پر آزار زان جان شاه خردمند زان بد نه آگاه بود * كه او را بدرگاه بد خواه بود ز گفتار و كردار آن شوخ‌مرد * نشد هيچ مهبود را روى زرد چنان بد كه يك روز مردى جهود * ز زروان درم خواست از بهر سود شد آمد بيفزود در پيش اوى * بر آميخت با جان بد كيش اوى چو با حاجب شاه گستاخ شد * پرستندهء خسروى كاخ شد ز افسون سخن رفت روزى نهان * ز درگاه و ز شهريار جهان ز نيرنگ و ز تنبل و جادويى * ز كردار كژّى و ز بدخويى چو زروان بگفتار مرد جهود * نگه كرد و زان سان سخنها شنود برو راز بگشاد و گفت اين سخن * بجز پيش جان آشكارا مكن يكى چاره بايد ترا ساختن * زمانه ز مهبود پرداختن كه او را بزرگى بجايى رسيد * كه پاى زمانه نخواهد كشيد ز گيتى ندارد كسى را بكس * تو گويى كه نوشين روانست و بس جز از دست فرزند مهبود چيز * خورشها نخواهد جهاندار نيز شدست از نوازش چنان پر منش * كه هزمان ببوسد فلك دامنش چنين داد پاسخ بزروان جهود * كزين داورى غم نبايد فزود چو برسم بخواهد جهاندار شاه * خورشها ببين تا چه آيد به راه نگر تا بود هيچ شير اندروى * پذيره شو و خوردنيها ببوى همان بس كه من شير بينم ز دور * نه مهبود بينى تو زنده نه پور كه گر زو خورد بىگمان روى و سنگ * بريزد هم اندر زمان بىدرنگ نگه كرد زروان بگفتار اوى * دلش تازه تر شد بديدار اوى نرفتى بدرگاه بىآن جهود * خور و شادى و كام بىاو نبود چنين تا بر آمد برين چند گاه * بدآموز پويان بدرگاه شاه دو فرزند مهبود هر بامداد * خرامان شدندى بر شاه راد پس پردهء نامور كدخداى * زنى بود پاكيزه و پاك راى كه چون شاه كسرى خورش خواستى * يكى خوان زرين بياراستى سه كاسه‌رود نهادى برو از گهر * بدستار زربفت پوشيده سر ز دست دو فرزند آن ارجمند * رسيدى بنزديك شاه بلند