حكيم ابوالقاسم فردوسى
1070
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
مكن نيك مردى بجاى كسى * كه پاداش نيكى نيابى بسى گشاده دلان را بود بخت يار * انوشه كسى كو بود بردبار هران كس كه جويد همى برترى * هنرها ببايد بدين داورى يكى راى و فرهنگ بايد نخست * دوم آزمايش ببايد درست سيوم يار بايد بهنگام كار * ز نيك و ز بد برگرفتن شمار چهارم كه مانى بجا كام را * ببينى ز آغاز فرجام را بپنجم اگر زورمندى بود * بتن كوشش آرى بلندى بود وزين هر درى جفت گردد سخن * هنر خيره بىآزمايش مكن ازان پس چو يارت بود نيك ساز * برو بر بهنگامت آيد نياز چو كوشش نباشد تن زورمند * نيارد سر آرزوها ببند چو كوشش ز اندازه اندر گذشت * چنان دان كه كوشنده نوميد گشت خوى مرد دانا بگوييم پنج * كزان عادت او خود نباشد برنج چو نادان كه عادت كند هفت چيز * نباشد شگفت ار برنجست نيز نخست آنك هر كس كه دارد خرد * ندارد غم آن كزو بگذرد نه شادان كند دل بنا يافته * نه گر بگذرد زو شود تافته چو از رنج و ز بد تن آسان شود * ز نابودنيها هراسان شود چو سختيش پيش آيد از هر شمار * شود پيش و سستى نيارد به كار ز نادان كه گفتيم هفتست راه * يكى آنك خشم آورد بىگناه گشاده كند گنج بر ناسزاى * نه زو مزد يابد بهر دو سراى سه ديگر بيزدان بود ناسپاس * تن خويش را در نهان ناشناس چهارم كه با هر كسى راز خويش * بگويد برافرازد آواز خويش بپنجم بگفتارِ ناسودمند * تن خويش دارد به درد و گزند ششم گردد ايمن ز نااستوار * همى پرنيان جويد از خار بار بهفتم كه بستيهد اندر دروغ * ببى شرمى اندر بجويد فروغ چنان دان تو اى شهريار بلند * كه از وى نبيند كسى جز گزند چو بر انجمن مرد خامش بود * ازان خامشى دل برامش بود سپردن بداناى داننده گوش * بتن توشه يابد بدل راى و هوش شنيده سخنها فرامش مكن * كه تاجست بر تخت شاهى سخن چو خواهى كه دانسته آيد ببر * بگفتار بگشاى بند از هنر چو گسترد خواهى به هر جاى نام * زبان بركشى همچو تيغ از نيام چو با مرد دانات باشد نشست * زبر دست گردد سر زيردست ز دانش بود جان و دل را فروغ * نگر تا نگردى بگرد دروغ سخنگوى چون بر گشايد سخن * بمان تا بگويد تو تندى مكن زبان را چو با دل بود راستى * ببندد ز هر سو در كاستى ز بيكار گويان تو دانا شوى * نگويى ازان سان كزو بشنوى ز دانش در بىنيازى مجوى * و گر چند ازو سختى آيد به روى هميشه دل شاه نوشين روان * مبادا ز آموختن ناتوان