حكيم ابوالقاسم فردوسى

1061

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بسى پند پيروز ياد آيدت * سخنهاى بدگوى باد آيدت چنين داد پاسخ ورا نوش زاد * كه اى پير فرتوت سر پر ز باد ز لشكر مرا زينهارى مخواه * سرافراز گردان و فرزند شاه مرا دين كسرى نبايد همى * دلم سوى مادر گرايد همى كه دين مسيحاست آيين اوى * نگردم من از فرّه و دين اوى مسيحاى دين دار اگر كشته شد * نه فرّ جهاندار ازو گشته شد سوى پاك يزدان شد آن راى پاك * بلندى نديد اندرين تيره خاك اگر من شوم كشته زان باك نيست * كجا زهر مرگست و ترياك نيست [ رزم رام برزين با نوشزاد و كشته شدن نوشزاد ] بگفت اين سخن پيش پيروز پير * بپوشيد روى هوا را بتير برفتند گردان لشكر ز جاى * خروش آمد از كوس و ز كرّ ناى سپهبد چو آتش بر انگيخت اسب * بيامد بكردار آذر گشسب چپ لشكر شاه ايران ببرد * بپيش سپه در نماند ايچ گرد فراوان ز مردان لشكر بكشت * ازان كار شد رام برزين درشت بفرمود تا تيرباران كنند * هوا چون تگرگ بهاران كنند بگرد اندرون خسته شد نوش زاد * بسى كرد از پند پيروز ياد بيامد بقلب سپه پر ز درد * تن از تير خسته رخ از درد زرد چنين گفت پيش دليران روم * كه جنگ پدر زار و خوارست و شوم بناليد و گريان سقف را بخواند * سخن هرچ بودش بدل در براند به دو گفت كين روزگار دژم * ز من بر من آورد چندين ستم كنون چون به خاك اندر آيد سرم * سوارى برافگن بر مادرم بگويش كه شد زين جهان نوش زاد * سر آمد به دو روز بيداد و داد تو از من مگر دل ندارى برنج * كه اينست رسم سراى سپنج مرا بهره اينست زين تيره روز * دلم چون بدى شاد و گيتى فروز نزايد جز از مرگ را جانور * اگر مرگ دانى غم من مخور سر من ز كشتن پر از دود نيست * پدر بتر از من كه خشنود نيست مكن دخمه و تخت و رنج دراز * برسم مسيحا يكى گور ساز نه كافور بايد نه مشك و عبير * كه من زين جهان كشته گشتم بتير بگفت اين و لب را بهم بر نهاد * شد آن نامور شير دل نوش زاد چو آگاه شد لشكر از مرگ شاه * پراگنده گشتند زان رزمگاه چو بشنيد كو كشته شد پهلوان * غريوان ببالين او شد دوان ازان رزمگه كس نكشتند نيز * نبودند شاد و نبردند چيز ورا كشته ديدند و افگنده خوار * سكوباى رومى سرش بر كنار همه رزمگه گشته زو پر خروش * دل رام بر زين پر از درد و جوش ز اسقف بپرسيد كز نوش زاد * از اندرز شاهى چه دارى به ياد چنين داد پاسخ كه جز مادرش * برهنه نبايد كه بيند برش تن خويش چون ديد خسته بتير * ستودان نفرمود و مشك و عبير نه افسر نه ديباى رومى نه تخت * چو از بندگان ديد تاريك بخت